تصحیح اوراق...
امروز استاد گرانقدر ۶۰ عدد برگه که مربوط به همون امتحانی که استاد مراقبش بودم گذاشته جلوم
تا صحیح کنم...
فکر کن ۶۰ برگه ۱۵ سوالی که حدود ۹ تاش مسئله بوده...
الان همه جا را عدد و رقم و فرمول میبینم...!!!
ببین واسه چندرغاز چه کارا که این ترم نکردیم...
فقط به خاطر رزومه ای که لازم دارم این همه زجر کشیدم ...
وگرنه میرفتم مهد کودک با بچه ها فقط بازی هم میکردم از این بیشتر پول میگرفتم!!!
پینوشت:در یکی از کمد های مرکز که کمد اصلی وسایل هست چند روز پیش قفل نمی شد، سوپروایزر مرکز که داشتن میرفتن کمد را سپردن دسته من!! و گفتن فردا هم اول وقت اطلاع بدید درستش کنن...بنده هم نامردی نکرده و به دوستان زنگ زدم که چه چیزی لازم دارند که مسئول کمد در دادنش خیلی اذیت میکند؟ و چنین شد که ما وسایل مورد نیاز خود را از داخل کمد برداشته و در دل گفتیم نفهمیدند که گوشت را به گربه سپرده اند...
+ نوشته شده توسط مهربان در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 23:22 |
خدایا غلط کردم...
خدایا غلط کردم فوق لیسانس شرکت کردم...
خدایا غلط کردم دانشگاه تهران را جهت ادامه تحصیل انتخاب کردم...
خدایا خیلی غلط کردم این استاد راهنما را انتخاب کردم...
خدا جونم آیا راه بازگشتی هست؟؟؟
+ نوشته شده توسط مهربان در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 23:40 |
استاد مراقب...
این ترم من ۴-۵ تایی کلاس حل تمرین داشتم...
شنبه یکی از این کلاسهام امتحان پایان ترم داشتن و چون تعدادشون زیاد بود من هم به عنوان استاد
مراقب رفتم سر جلسشون...
هر کدومشون که ازم مسئله پرسیدن اینقدر توضیح دادم که بالاخره حل کردن
یک سوال هم بود که با توجه به درسی که استادشون بهشون داده بود خیلی براشون سنگین بود...
اون سوالم هرکی ازم پرسید براش حل کردم...!!!
کلا واسه خودم خوش بودم اون وسط...
و گَند زدم به امتحان گرفتن و سنجیدن دانشجو توسط دانشگاه تهران ... 
+ نوشته شده توسط مهربان در دوشنبه سوم بهمن 1390 و ساعت 11:33 |
روز خاطره انگیز...
امروز من یکی از مدعوین جشنواره تحقیقاتی علوم پزشکی رازی بودم!!!
استادم دعوتم کرده بود...
استاد راهنمام یکی از ۴۰ پژوهشگر برتر این جشنواره بود...
اینها مقدمه ای بود که بگویم من امروز باز هم خاطره ساز بودم!
در سالن همایش همراه دو نفر از دوستانم ( هانا و آنی ) نشسته بودیم که هانا پاشد رفت بیرون...
چند دقیقه بعد یک خانومی اومد و گفت: اینجا جای کسی هستش؟
و آنی هم گفت بله، دوستمون رفته بیرون و بر میگرده...
خانومه هم رفت و کنار دیوار ایستاد...
به آنی گفتم: آنی زشت نیست این خانومه اونجا ایستاده؟
آنی : نه، چه زشتیه؟ اون حراستیه که کنار تو نشسته باید بلند بشه، نه ما!!!
که حالا حراستیه شنید یا نشنید نمیدونم... اما پاشد و صندلیش را داد به خانوم متشخص...
و خانوم متشخص شد بغل دستیه من...
در طی همایش ،ما کلی پشت سر همه حرف زدیم و خندیدیم... از جمله استاد راهنمای ارجمند...
از اولش که می خندیدیم و دنبالش میگشتیم و نشانه جستجویمان کله کچل استاد بود گرفته...
تا آخرش که رسیدیم به اینکه هیچکی مثله ما دکتر را نمیشناسه و اینا الان دارن فکر میکنن واسه
چه محققی دارن دست میزنن و نمیدونن چه شارلاتانیه!!!
تا اینکه دکتر دیدیم که داره میاد به سمت ما...
کلی ذوق کردیم که وای...
دکتر چطوری ما را تو این شلوغی دید ...
که دیدیم ، نخــــــــــــــــــــــــــــــیر...
این ما نبودیم که استاد جان شناخته و دارد به هوایش پر می کشد و می آید...
بلکه همسر گرام استاد جان است که همسایه بغلی ما در آمده...
حالا چقدر همسر استاد راهنما این صحبتها را شنید و چقدرش را نشنید... نمیدانم...
ما که امروز کلی خندیدیم و با مرور حرفهایمان کلی زدیم تو سر خودمان...
امیدوارم کوفتمان نشود...
پینوشت: تا امروز فکر میکردم سوتی های ر. ج را بیشتر نشان میدهند... امروز که در سخنرا نی اش برای یک تعداد محقق و پژوهشگر بودم فهمیدم نــــــــــــــــــه! ... تازه خیلی سعی میکنند سوتی ها را نشان ندهند...
+ نوشته شده توسط مهربان در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 22:14 |
یکی بود ، یکی نبود...
یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .
همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود .
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن .
برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه با هم بودند ...
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری !
+ نوشته شده توسط مهربان در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 18:35 |
اگر گم بشم...؟
خواهرم تو ف.ب زده :
از مردن نمی ترسم، فقط از این میترسم که تو شلوغی روز قیامت نتونم مامانم را پیدا کنم...
من هم که مستعد گریه بودم ، همچین با این جمله جو گرفت بنده را که بعد از کلی زار زدن زیرش
نوشتم:
آبجی جونم قول بده من را گم نکنید تو اون شلوغی هــــــــــــــــا....!!!
خُل شدیم رفت...
+ نوشته شده توسط مهربان در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 13:2 |
زار..
دلم امشب بد جور گرفته....
بغضی از صبح تا حالا در گلویم جا خوش کرده که در حاله خفه کردنم است ...
وقتی داشتم با مترو بر میگشتم خونه ، همین که رفتم تو مترو و از خوش شانسی جایی برای نشستن
پیدا کردم، سرم را به پشت تکیه دادم و چشمانم رابستم...
همین پلک زدن کافی بود برای پایین ریختن اشکهایم...
اما مترو جای گریه کردن نبود و تمام تلاشم را کردم تا نگذارم اشکها بیش از این سرازیر شوند...
رسیدم خونه...
۵ دقیقه ای تو اتاقم اشک ریختم و دست و صورت شسته برگشتم پیش مامان و بابا...
و همچنان این بغض هست...
همین حالا که مینویسم چند نفسم بغض است و چند لحظه اشک...
نیاز دارم زار بزنم....
خسته ام، خســـــــــــــــــــــــــــته....
خدایا کمکم کن....
+ نوشته شده توسط مهربان در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 23:52 |
دوباره خواب...
دیشب دوباره خواب دیدم...
یک پسری به نام محمد هست که میشناسمش...
پسر خوب و مهربونیه...
مهندسه و از نظر مالی در وضعیته متوسط رو به بالایی هست...
چند ماهه پیش بهم پیشنهاد داده بود و من جوابی ندادم...
اون هم جواب ندادن را گذاشت به پای مشغله زیادم و گفت باشه تو یک فرصت دیگه جواب بده!!!
اگر آیدین نبود شاید انتخابش میکردم...
اما...
این گذشت و من فراموش کردم تا دیشب که خواب دیدم...
دیدم ازدواج کرده و من داشتم از غصه میترکیدم!!!!
واقعا ناراحــــــــــــــــــــــــــت بودما!!!
وقتی از خواب پا شدم دپرس بودم و انقدر خواب واقعی بود که شک داشتم که خواب بود یا واقعیت!!!
بهش زنگ زدم و با خنده گفتم چه خوابی دیدم...
خندید و با شوخی گفت : نکنه برام خوابی دیدی؟؟؟
و من گفتم : نخیر، میخواستم صحت خوابم را بررسی کنم و یک مکالمه عادی و خداحافظی ...
گوشی را قطع کردم و از اون لحظه تا حالا در فکرم که چـــــــــــــــرا من از این خواب ناراحت شدم آخه؟
به من چه؟
خوب بره زن بگیره... به من چه؟
اما هر چی پرسش و پاسخ میکنم از خودم بی نتیجه است...
+ نوشته شده توسط مهربان در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 23:45 |
فیلم زندگانی ام...
فیلم پرتغال خونی را دیدید؟
یعنی اگر ندیدید از دستتون در رفته هـــــــــــــــــــا.....
وای خدای من، از این فیلم مزخرف تر هم میشه ساخت؟
از اون فیلم هایی که طرح داستانهای دهه شصتی را دارند یا به قول معروف فیلم فارسی...!!!
فریبرز عرب نیا هم که در همان طرح و هیبت مختار باقی مانده...
وقتی حرف میزند ، انگار مختار است که دارد فیلم عاشقانه بازی می کند...!
نیوشا ضیغمی هم که من هستم ....
از آن دختر خنگولها که میروند عاشق پدرشان می شوند...
بعضی جاهای فیلم هم در عین اینکه مسخره است، اما از زندگی من خیلی دور نیست...
آخر این فیلم که برای شخصیت ترمه (نیوشا ضیغمی) خیلی خوشایند نبود...
آخر فیلم ما ببینیم چی از آب در می آید...
پینوشت: دیشب وقتی داشتم با آیدین صحبت میکردم ، طبق معمول که من میگفتم دوستت دارم و آیدین میگفت من بیشتر و همچنین و ... ، دیشب من نگفتم دوستت دارم و آیدین با اون غرور عجیبش به من نگفت دوستت دارم. گفت: باز هم من بیشتر و همچنین [نیشخند]
+ نوشته شده توسط مهربان در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 21:46 |
خواب بد...
در ۲ شب پشت سر هم ۲ خواب کاملا متفاوت در مورد آیدین دیدم...
شب اول :
خواب دیدم به آیدین میگم : آیدین میخوام برای آینده ام برنامه ریزی کنم....
باید تصمیم بگیری بمونی واسه همیشه یا با یک خدا حافظی تمومش کنیم....
آیدین در جوابم میگه: خوب راستش میخوام بمونم...(حالا با یک عالمه مقدمه چینی)
شب دوم:
همین خواب را دیدم تو یک محیط محو و تاریک و یک کم ترسناک...
وقتی از آیدین میخوام که تصمیم بگیره خیلی رک و بدون هیچ مقدمه چینی بهم میگه : خداحافظ...
نمیدونم این خواب ها چرا اینقدرروحم را به هم ریخته ...
اصلا معنی این ۲ تا خواب پشت سر هم را نمیفهمم...
+ نوشته شده توسط مهربان در شنبه سوم دی 1390 و ساعت 19:41 |