تراژدی...
امروز یکی از بدترین تراژدی های ممکن برای دوستم اتفاق افتاد...
ناهید و امین ...
2 عاشق... ، از یک عشق بچگانه شروع شد و ادامه پیدا کرد...
همسایه بودند و همبازی کودکی... بزرگ تر که شدند دوست های صمیمی... ، و حالا 6 سالی بود کـــــه
عاشق و دلشیفته...
امین تالاسمی داشت ... اما برای ناهید مهم نبود... البــــــــــــته فقط برای ناهید مهم نبود ... همین بیماری
بی اهمیت از نظر ناهید شده بود مایه مخالفت همه...
چه حرفهایی که ناهید نشنید از هر کس و ناکسی... که نکن ، که نمی فهمی ، که ...
و هزار جور "که" دیگر!!!
چند بار اعتصاب غذا...؟ چقدر دعوا...؟ چقدر اشک و آه و گریه....؟
اما همین 10 روز پیش بود که همه در مقابل عشق ناهید و امین کم آوردند و موافقت برای ازدواجـــشان
اعلام شد...
24 فروردین قرار بود که جشن عقد بگیرن...
ناهید از شوق روی پا بند نبود... امین هم دیگر نگفتنی...
اما امروز خبر وحشتناکی شنیدم...
امین ایست قلبی کرد و مرد...
چرا ؟ نمی دونم...
اما میدونم که امین مرد... می دونم که باز هم به هم رسیدنشان عقب افتاد... می دونم که باز هم انتــــظار
برای ناهید... باز اشک... باز دوری...
کلی گریه کردم...
از امسال به بعد شب های عید همیشه برای ناهید پر از غم و اشک و آه و یاد امین است و بس...
دلم می خواست می تونستم کاری کنم... اما هیچ کاری نمیشه کرد... هیچ کاری...
من چون کسی که در باد ایستاده میمانم.گاه این باد آرام و دلنواز است چون نسیم و گاه سخت و سرد چون طوفان...