شلوار پایمان است...

 

راستش اینقدر ذوق دارم که امتحان هام تمام شد...

آخ خدا باورم نمیشه که من تا ۱ سال دیگه هیچ امتحانی ندارم...

یعنی تا ۱ سال دیگر لازم نیست تمام شب را بیدار بمونم و پلک به هم نزارم...

امروز کلا روز خوبی بود...

ادامه نوشته

جراحی لب...

 

شدیدا به سرم زده است که بروم لبم را جراحی کنم...

تزریق ژل و چربی و ... نـــــــه ها!

جراحی...

یعنی لبم را از بالا برش بدهند ببرند بالاتر بخیه کنند...

اینجوری هم نگاهم نکنید...

لب بالایم اینقدر باریک است که بگویم ندارمش سنگین ترم!!!

البته دوستان همه میگویند... نـــــه...! چه کاری است؟ مگر چشه؟

اما واقعیت اینجاست که چش نیست...! اما لب هم نیست!!!

حالا مشکل اصلی کجاست؟

پدر و مادر گرامی امکـــــــــــــــــــــــان نداره بزارن من این عمل را انجام بدم...

پدرم همیشه می فرمایند: فرم لبت مثله اروپایی ها ظریفه!

اما واقعیتش این نیست! واقعیتش این است که خدا یادش رفته برایم لب طراحی کند!

حالا جدیدا به ذهنم رسیده که بروم لبم را عمل کنم و بیایم خانه...

بعدش به والدین بگویم مثلا در دانشگاه یک کوفتی خورده در دهانم و سریع مرا به بیمارستان رساندن

و چون جراحت خیلی کاری بود اینی شدم که می بینید...!!!

خوب نمیدانم چند درصد احتمال دارد والدینم این حادثه غریب را باور کنند...

اما مشکل اصلی باوراندن این مسئله به خواهر ارجمند است...

شوهرش هم که دکتر است و بدتر...

من چه کار کنم حالا؟؟؟

 

آمار...

 

جل الخالق...

آمار وبلاگ اینجانب خودش را میکشت ۱۰۰ تا در روز بود...

حالا چه اتفاقی افتاده که یکهو دیروز به ۳۴۰ تا رسیده؟

خوب منطق میگه که یک کلمه ای...

جمله ای...

حرفی تو متن بوده که سرچ اون نکته دوستان را به اینجا راهنمایی کرده...

دوستانی که با سرچ به اینجا رسیده اند...

شرمنده اگر آن چیزی که می خواستید اینجا نبود!!!

احیاناً دنبال مورد سوال هم کلاسی ارجمند بنده نبودید؟؟؟

پینوشت: بیابید مورد سوال سرچ کنندگان را!!!

پینوشت : فردا ۱۰ صبح امتحان دارم، ساعت نزدیک های ۲ صبح است و حجمی که باید بخوانم هنوز نصف نشده... نمیدانم با چه امیدی دارم می خوانم که فکر میکنم تمامش میکنم!!!

 

حالا دیگه بفهم....

 

هزار بار به خودم گفتم به پسر رو نده...

آقا به این پسران همکلاسی در دانشگاه رو نده...

مگر به گوشم میره؟

یک آقایی که بنده فکر میکردم خیلی انسان متشخصی هست...

همون که دوستم پریا را می خواست و پریا قبول نمی کرد...

من را واسطه کرد به پریا بگم...(قبلا در موردش اینجا  با موضوع مشاوره ازدواج گفته بودم)

همون آقا چند روز پیش اس ام اس داده که: میشه یک چیزی بگم؟ در موردم قضاوت بد نمی کنی؟

من: بگو، قول میدم قضاوتت نکنم... چی شده؟

آقا: ولش کن...!! نمیگم...

من: وا! بگو دیگه، فضول شدم بدونم...

آقا: کسی را سراغ نداری صیغه بشه؟

من:

من: نــــــــه! از کجا باید سراغ داشته باشم؟؟؟

آقا: می خوام یکی را صیغه کنم...!

من: تو که شرایط ازدواج را داری، خانوادت هم که با ازدواجت مخالفت نمیکنن... خوب ازدواج کن!

آقا: حوصله غر غر های زن را ندارم...

(البته میدونم هنوز پریا را می خواد و نمی تونه به کسی دیگه دل ببنده...

البته نمی دونم چرا میتونه صیغه کنه!!؟ )

من: شروع به نصیحت که نکن و این حرفها یعن چی و....

وقتی اس ام اس بازی تموم شد به این فکر کردم که آخه چرا از من میپرسه؟

خودم صیغه میشم آیا؟

... خواهرم صیغه میشه آیا؟؟

... مامانم تو کاره صیغه است آیا؟؟؟؟

آخه از کجا باید کسی را بشناسم که صیغه بشه؟؟

اینکه اون لحظه پَر پَرش نکردم فقط به خاطر این بود که قول داده بودم قضاوتش نکنم!!!

پینوشت: اینکه کسی نصایح و تجربیات خودش را هم آویزه گوش خودش نکنه ، دیگه خیلی باید بیشعور باشه... دور و برتون را نگاه نکنید، خودم را عرض کردم!!!

پینوشت: از لغت و مفهوم و ... صیغه متنفرم...

 

جواب...

 

جواب قاتلین به این سوال:

می خواسته یک بار دیگه مراسم بگیره شاید که اون مرد رویاهاش باز هم برای مراسم بیاد و

این بار بتونه ازش رد و نشونه ای بگیره...!!!

بنده هم همین جواب را دادم...

این سوال را خواهرم از من پرسید و وقتی این جواب را دادم چشمان خواهر و شوهر خواهرم گرد شد!!!

شوهر خواهرم برای شادی روح خواهرم فاتحه ای هم قرائت کرد...!!!

خواهرم هم برایم توضیح داد که متن اصلی این سوال را دیده و در ادامه متن آمده بوده که کسانی که در

آمریکا به این سوال چنین پاسخی داده اند تحت نظر هستند و جداً مستعد قتل شناخته می شوند...

لذا مواظب باشید پرتان به پرم گیر نکند....

اما خوب همین جا هم که یک جامعه آماری کوچک است چند تایی جواب صحیح داشتیم...

یا آدمهای مستعد قتل در ایران زیاد است...

یا آمریکایی ها هوچی گرند!!!

 

سوالی برای شناسایی قاتلین

 

سوالی را که مشاهده می کنید یک تست روانشناسی CSI:Crime Scene Investigation است .

اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند به این سوال جواب صحیح بدهند .

متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند:

سؤال :

یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمیشناخت. او با خود اندیشید

که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت اوهمان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق

او می شود .اما هیچگاه از اوتقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز

بعد او خواهرخود را می کشد.

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

پینوشت :خواهش میکنم به این سوال پاسخ بدید... من به این سوال جواب صحیح دادم و برای خودم نگرانم...میخوام ببینم من غیر عادی هستم یا سواله کلاً خیلی آبکیه!!!

پینوشت: فعلا نظرات را خصوصی نگه میدارم تا بقیه تحت تاثیر جواب دیگران قرار نگیرن... بعدا همه نظرات را با جوابی که قاتلین در پاسخ این سوال میدن با هم منتشر میکنم!!!

 

شانس را دارید؟

 

دوشنبه هفته پیش بعد از تعطیلات ارتحالی... بنده ساعت ۸ صبح کلاس داشتم...

ما یک خانه ویلایی در جایی حدود ۱۰۰ کیلومتری تهران داریم(به دلایل امنیتی اسم مکان را نمیگویم!)

و در هر فرصتی والدین بنده شتابان به سوی این خانه میروند...

تعطیلات هم همانجا بودیم و چون والدین حال بازگشت به تهران اون هم برای کلاس ۸ صبح من در

ترافیک بعد از ظهر یکشنبه را نداشتند بنده را حواله به خواهر جانم کردند تا به تهران بیاورد...

استاد درس مربوطه هم طوری وحشی تشریف دارند که حتی یک لحظه به نیامدن فکر نکردم!!!

از این جزئیات بگذریم...

در راه برگشت وقتی داشتم از تاکسی پیاده میشدم موبایلم که در کیف کوچکی به مچ دستم آویزان بود

لای در تاکسی قرار گرفت و من در تاکسی را به هم کوبیدم...

خوب خیلی عادی است که گوشی نازنینم هم در هم کوبیده شد...

ال سی دی اش شکست...

ما هم سریع پریدیم موبایل فروشی روبرو مان و دیدیم ای وای بسته است..!!!

یک آقایی جلو آمد و گفت با این مغازه کار دارید؟

من: بله... گوشیم مونده لای در تاکسی ، ترکیده...

آقا: یک نگاهی به گوشی انداخت و گفت ۳۰۰۰۰ تومان... ما هم کلی چونه زدیم و آخرش شد ۲۲۰۰۰

 تومان...

سیم کارت و رم گوشی مان را گرفتیم و رفتیم...

ساختمان بغلی همین موبایلی یک موسسه زبان است که دوستم در آن کار میکند...

رفتم پیش دوستم و براش توضیح دادم چی شده و سیم کارت و رم و پول را دادم دستش و گفتم تا

ساعت ۵ بعد از ظهر گفته تعمیر میکنه... داری برمیگردی خانه بگیر و بیار...

دوست عزیزم فرمود رسیدش را هم بده...

من: رسیده چی؟

دوستم: رسید اینکه گوشیت را دادی اونجا دیگه...

من: یارو در مغازش بسته بود و دم درش تحویل گرفت...

دوستم: خاک بر سرت، یارو شاید دزد بود...

من:... هــــــــــــــــــا؟!!

بزارید تهش را بگویم...

دزد نبود و جداً صاحب مغازه بود، اما گوشی ام را فردا شبش تحویل داد...

من هم خوب حدود ۳۰ ساعت گوشی ام خاموش بود...

ادامه نوشته

عصبانی...

 

عصبانی ام...

اینقدر که نفسم داره میگیره...

حالم داره از همه چیز و همه کس به هم میخوره....

دیه...!!!

 

مادر عزیزم الان دلیلی آورد بسیار جالب تر از دلیل پدرم...!!!

مادر عزیزم فرمودند : مگر نمیبینی دیه چقدر شده؟

مهربان : خوب خوش به حال شما... اگر مُردم میصرفه!!!

مامانم : خوبه، خوبه ... بسه...

پینوشت :من آخر نفهمیدم قراره برم بمیرم... یا قراره برم مردم را زیر بگیرم و بکشم...؟

 

استدلال ...

 

الان بابام شدیدا رو اعصابمه...

شونصد ساله قول داده برام ماشین بخره...

اما بنده از اون جهت که توانایی دیدن پشت گوشم را ندارم، بنابراین ماشینی هم خریداری نمیشه...

و اما استدلال این چند روز اخیر بابام جهت نخریدن ماشین...

این همه خرجت نکردم که حالا یک ماشین برات بخرم و بری خودت را بکشی!!!

حالا هر دو رو اعصاب هم هستیم...

تا ببینیم کدوم یکی اون یکی را دق میده...!!!

 پینوشت: نوشین عزیزم که برام خصوصی گذاشتی از حرفهات ممنونم... برای رهایی سعیم را میکنم .اما شما هم برام دعا کنید...

شعف بعد از امتحان...

 

یک درسی داریم که با ۴ تا استاد ارائه می شود...

این ۴ استاد ارجمند هم هر کدام آمده اند همان حجم درسی را که قبلا در یک ترم درس می داده اند در

یک چهارم ترم به ما گفته اند...!!!

فکر کنم می خواهند در مقابل هم کم نیاورند، وگرنه هر کدامشان اگر تنها می خواستند این درس را

ارائه بدهند عمری اینقدر در ارائه و کامل گفتن مطلب وظیفه شناس می بودند...!!!

حالا هم که رسیده وقت جواب پس دادن...

ما هر هفته یک امتحان داریم!

کلا مغزم سورپرایز شده...

همین یک درس هم که ندارم خوب!!!

امروز هم یک بخش دیگرش را امتحان دادیم...

اینقدر خوشحالم که نگو....

وقتی امتحانی را میدهم و میرود، جدا از خوب یا بد بودن امتحان، شعفی وجودم را در بر میگیرد که

واقعا نمی توانم برایش تمثیلی بیاورم...

شاید هم بشود...

شاید در حد باز شدن بختم شعف دارم...!!!

 

من پشمان تر از تو...

 

بعضی حرفها در عینه کوچکی و سادگی شان تو را تکان می دهند...

شاید برای دیگران حرف بی معنایی باشد... اما ممکن است در وجود تو یک زلزله چندین ریشتری

به پا کند!!!

درست مثل حرفی که دوستم برایم نقل قول کرد...

با دوستم مریم صحبت میکردم...

مریم هم مثل بقیه آدمهای اطراف من نمیداند من

ادامه نوشته

نمیدانم...

 

برای پست قبلی چند نظر خصوصی داشتم ...

نظرات خصوصی ام در این مورد بود که خودت فکر کردی خیلی عرضه داری؟!!!

ادامه نوشته

خیانت...

 

این روزها هزار و یک جور درگیری دارم...

کلی امتحان و از آن بیشتر درس نخوانده...

اما این موقع شب نیامده ام که اینها را بگویم...

آمده ام از خیانت حرف بزنم...

چیزی که این روزها مارگزیده عزیزم با تمام وجود دارد دردش را حس می کند...

همه ما زنها وقتی حرف از خیانت می شود ، خیلی محکم میگوئیم...

چی؟ شوهر من خیانت کند؟ جراتش را دارد؟

پوستش را میکنم و در آفتاب قرمزش میکنم!!

چشمانش را با ناخن هایم در می آورم...

زبانش را به سقف زبانش پرس میکنم!!!!

و از این جملات قصار...

ولی پایش که می افتد چه؟

همین کارها را میکنیم؟

نمی کنیم...

یک ابسیلونش را هم پیاده نمی کنیم...

و در خفا ، هم را نصیحت میکنیم و میگوئیم...

ببخش... همه مردها همین اند...

جدی باید بخشید؟

خودم هم نمیدانم...

فقط این روزها همه نگرانیم این مارگزیده مضلوممان است...

نمیدانم این دختر چه دارد می کشد... و همه هم یک سر میگوئیم ببخش...!