مِمُل مُرد... آیا؟

 

مِمُل در حال خوب شدن است...

پنجشنبه مِمُل داشت می مرد...

این که میگم میمرد اصلا اغراق نیست...

دیگه نه میو میو میکرد...، نه راه میرفت و نه چیزی میخورد...

فقط می خوابید و ناله میکرد...

به طور کلی میشه گفت صداش که رفته بود... تصویرش هم دیگه در حاله قطع و وصل بود!!!

تا خواهرم دارو هاش را آورد و بهش دادیم و خوب شد...

خدا پگاه جون را خیر بده ....

داشتم به این فکر میکردم که من کلا آدمی هستم که به همه چیز وابسته میشم و وقتی وابسته شدم همه فکر

و ذکرم میشه اون...

یک موقعی این وابستگی آیدین بود و حالا شده مِمُل ...

و اما آیدین...

همونطور که همه حدس زده بودید.... بنده هنوز آیدین را به صورته رفت و برگشتی تو زندگیم دارم...

تشریف برده بود بلغارستان و دیروز هم برگشته...

بنده هم هنوز که هنوزه علافه ایشونم واسه درس معرفی به استادم....

زبان هم که من نیتش را دارم بخونم اما نمی دونم چرا قسمت نمیشه...!

از اونجا هم که اعمال به نیاته.... پس دیگه حرفی پیرامون زبان ندارم...

پینوشت : سرما خوردم و یک تبخال هم زدم ... خوشگل که بودم... خوشگل ترم شدم...!

 

مِمُل مریض است...

 

مِمُل حالش خوب نیست...

سرما خورده...

بهش یک چهارم قرص کلد استاپ توی شیر حل کردم و دادم... نمیدونم کارم درست بوده یا نه...

اما این قرص را که خورد خیلی بیحال شده... فکر کنم خوابش گرفته!!!

مامانش اوایل میومد و بهش شیر میداد ...

یکی ، دو بار هم مامانش را دور خونه دیدیم...

اما جدیدا انگار که اصلا نمیاد بهش سر بزنه...

مِمُل هم ساعت ۴ صبح هر روز لطف میکنه و میاد پشت پنجره اتاقم چنان قشقرقی به پا می کنه

که بیا و ببین...

از دست آزار های کله صبحی مِمُل مجبور شدم پشه بند بزنم و برم تو تراس بخوابم!

هنوز امیدوارم که شاید مامانه مِمُل مثل قبل مخفیانه میاد و بهش سر میزنه...

اگر مطمئن باشم که مامانش اصلا نمیاد پیشش ، میبرمش حمام و فعلا میارمش تو خونه تا

یک فکری براش بکنم...

هر چند که برای آوردنش به تو خونه باید کلی با مامانم بحث داشته باشم...

این اطراف خیلی دنبال دامپزشک گشتم ... اما  فقط یک دونه پیدا کردم که اونم پیشی ها را قبول

 نمیکنه!!! منشی اش گفت فقط دام و طیور...

تازه اونم با اینجا فاصله داره و اگر هم قبول میکرد نمیدونم چطور میتونستم مِمُل را ببرم...

بابا میگه مِمُل را این همه لوسش نکن و به خودت عادتش نده...، پاییز باید از اینجا بریم و میدونی

که نمیتونیم ببریمش...

راست میگه...

هم مامان قبول نمیکنه ممل را تو خونه نگه داریم و هم من خیلی در رفت و آمدم... مخصوصا که

اگر فوق لیسانس دوباره شهرستان قبول بشم...

نمیدونم چکارش کنم...

پینوشت : اگر کسی میدونه که به یک پیشی سرما خورده چی باید داد که خوب بشه حتما بگه...

 

مهربان 1... مهربان 2....

 

هر کاری می کنم مِمُل شیر نمی خورد...

می تواند لیس بزند.... همه چیز را میلیسد ... غیر از شیری که برایش می گذارم...

به مصیبتی با سرنگ میریزم تو دهنش...

اما مامانم میگه خودت را خسته نکن این گشنه اش نیست...، حتما مامانش میاد بهش شیر میده!!!

اما فکر کنم این دفعه را مامان راست می گوید....!!!

اگر مامانش پیداش نکرده بود از گشنگی مرده بود تا الان!

به مامان میگم : مامان اسمش را گذاشتم مِمُل... قشنگه؟

مامان میگه : حالا چرا مِمُل؟  خوب بزار مَمَل... بهتره که...

من :     ....

مامان : اصلا بزار مهربان... تو را صدا می کنیم مهربان 1 ... گربه ات را صدا میکنیم مهربان 2 ...

من :   ....

پینوشت : مدیون هستید اگر فکر کنید که من هفته دیگه یک درس معرفی به استاد امتحان دارم و هیچی نخوندم!!!

پینوشت : سرعتم اینقدر پایین است که اصلا نمی توانم نظرات را دونه دونه جواب بدم... اما همه را دقیق می خونم...

 

مهربان مادر شده...!!!

 

عنوان را درست دیدید...

به گیرنده هاتون دست نزنید...

مهربان مادر شده ...

اما مامانه یک پیشی...!!!

اما نمیدونم بچه ام دختره یا پسره!!! ولی فکر کنم دختره!!!

می خواستم حمامش کنم مامانم گفت این خیلی کوچولوئه ، اگر بشوریش میمیره!!!

حالا نمیدونم راست میگه یا اینم مثله همون تزه طائون گرفتنه؟؟!!!

اسمش را شاید بزارم مِمُل...

می خوام عکسش را براتون بزارم اما اینقده سرعتم پایینه که تا الان موفق نشدم...

 پینوشت : چرا فکر می کنید رو تصمیمم در مورد آیدین نمی مونم؟ حق دارید چون خودم هم چشمم آب نمی خوره....    اما من می تونم

پیشی کوچکولو...

 

یک بچه گربه پیدا کردم....

دیشب با دوستم بیرون بودم....، دیدم دو تا بچه دارن یک بچه گربه خیلی خیلی کوچولو را اذیت میکنن...

پیشی کوچولو می خواست از دست کتک هاشون فرار کنه که دوید وسط خیابون و نزدیک بود بره زیر

یک ماشین ...

گربه همین طور که حیرون وسط  خیابون واستاده بود یک ماشین دیگه داشت میومد...

یک لحظه فکر کردم رفت زیر ماشین و مرد...

که دیدم به شدت میو میو می کنه...

دویدم طرفش و بغلش کردم...، دیدم دستش را نمی تونه زمین بزاره...

بغلش کردم و آوردمش خونه...

مامانم اصلا نزاشت بیارمش تو خونه.... گفت الا و بلا باید ولش کنی بره!!!

هرچی گفتم نمی تونه بره،خیلی کوچولوئه ... گوشش بدهکار نبود...

آخرش بک جعبه با یک خورده پارچه آوردم و گذاشتمش تو حیاط...

شیر نداشتیم...

رفتم از یکی از همسایه ها به اندازه یک نصفه لیوان شیر قرض کردم...

هر کاریش کردم نمی خورد...!!

نمی دونم کوچولوئه نمی تونه یا لج بازه!!!

آخرش هی انگشتم را زدم تو شیر گرفتم جلوش و لیس زد بعد انگشتم را گذاشتم تو شیر و به هوای لیس

زدنه انگشت من یک ذره شیر خورد!!!

حالا هی مامانم جیغ میزنه دستت را نکن تو دهنش ، این موش می خوره طائون میگیری!!!

به مامانم یک خورده نگاه کردم و میگم...

مامان این خودش اندازه یک موش هست ، اون وقت موش می خوره؟؟؟

اصلا این دندون داره مادره من؟

در هر صورت که فیلمی داشتیم و این فیلم هنوز ادامه دارد....

هنوز پیشی کوچولو اسم نداره... اسم پیشنهاد بدید لطفا...

 پینوشت : من نمیدونم چرا تا من  در مورده آیدین تصمیم میگرم یک دفعه ای آیدین دلتنگه من میشه.... !!! نگید چون رفتارم  باهاش عوض میشه است...، شده من ۱ ماه هیچ خبری ازش نگیرم اما آیدین هم به رو خودش نیاره.... اما تا دیروز اینجا گفتم باید تکلیفش مشخص بشه ... امروز زنگ زد که کجایی؟!!!

پینوشت : هدی جون به جانه خودم من هی می خواستم لینکه را عوض کنم یادم میرفت،شرمنده به خدا...

 

خودخواهی... با مرز یا بی مرز؟!!!

 

یک دوستی برام نظری گذاشته بود که ...

خود خواه ام...، که خودم را و فقط خودم را می بینم...

که ناشکرم...

که ندیدم و نفهمیدم حضوره همه دوست هایی که اینجا بودن و جدا از غم ها و مشکلات خودشون سعی

در آرام کردن من داشتن....

که باور نکردم حضوره پر محبتشان را....

که حالا فقط گله مندم از نبودشان...

که طلبکارم از همه دنیا و دنیایی ها....

اینکه همیشه خواستم همه گوش باشند و مرا بشنوند... بی آنکه من گوشی باشم برای حرفهای دیگران...

نمی دانم این دوست ناآشنا راست میگوید یا نه!!!

خودم هم شک کردم به خودخواهی ام ... و اینکه چقدر این خود خواهی عمیق است و تا کجا ها که ادامه

ندارد....

فکر کردم به حضوره همه...

همه نظرات را دوباره نگاه کردم...

کسی نبود که فراموش کرده باشم...

نمی گویم همه را فهمیده بودم... اما می توانم بگویم فراموششان نکرده بودم...

نمی گویم همه را مو به مو خوانده ام.... اما می توانم بگویم بی توجه هم نبودم...

به خیلی ها سر زدم اما بی صدا... مثله هدی...

هدی را می خوانم اما در سکوت...

درکش میکنم... اما در سکوت...

بعضی ها را نمی شود با صدا دنبال کرد ...

گاهی نمی شود وقتی نا آرامی ، دیگران را به آرامش دعوت کنی....

گاهی بی صدا فقط نگاه میکنم...

بی صدا بودنم را به پای خود خواهی ام نگذارید....

پینوشت : آریانا جونم کجایی؟ به جانه خودم نمی تونم صفحه ات را باز کنم....!نمیدونم چشه! یا شاید هم من چمه!

 

ادامه نوشته

مهربان... و هیچ...

این وبلاگ برام بزرگترین آرامش بود و حالا که مجبورم  دیر به دیر بیام و به همین دلیل خیلی از

دوست جونهام دیگه بهم سر نمیزنن خیلی دلتنگتر از قبل شدم....

ادامه نوشته