مهربان در تکرار

 

ادامه نوشته

مهربان در تناقض ...

 

اومدم تهران ...

از فردا تا 6 ماه دیگه هر روز باید برم کلاس زبان ... امیدوارم حداقل خوب بخونم و تاثیر داشته باشه...

وگرنه حیفه این همه پول و وقت!!

این یک هفته که تهران نبودم و چند روزش را واقعا بیکار واسه خودم میگشتم و تو در و دشت و رودخونه

 ول میگشتم خیلی خوب بود. اما....

آره اما مثل همیشه به این فکر میکردم که چی درسته...!

.......................................................................

بعدا نوشت...

امروز اولین جلسه کلاس زبانم را رفتم... معلم زبان که خیلی امیدواری داد که بعد از این دوره ها چَه چَه

میزنید و بلبل میشید و...

حالا ما قناری،گنجیشکی...! هم بشیم خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنیم .... بلبل پیش کش...  

فکرم درگیره آیدینه....

گاهی می خوام باشه و گاهی میگم نباشه بهتره ...

اما مهم اینه که آیدین طبقه معمول نیست.طبقه معمول خیلی کار داره و اما  من خلافه معمول اصلا صبور

 نیستم....

اما طبقه معمول ساکت بودن در مقابل همه بی توجهی های آیدین را ترجیح دادم....!

نمیدانم دارم خودم را گول میزنم یا واقعا دارم به این نتیجه میرسم که با آیدین اون آینده ای که من همیشه

براش برنامه ریختم در انتظارم نیست...

انگار دارم به این نتیجه میرسم که منم از آیدین استفاده کنم واسه پیشرفت و بعدش بای بای ...!

 

مهربان زنده است ...

 

سلام....

فحش ندید...،خودم میدونم این رسمه وبلاگ نویسی و دوستی و ... نیست...

سال نو هم مبارک....

من به قدری درگیری داشتم که واقعا فرصتی برای آپیدن پیش نیومد...

راستش حدود های 4 فروردین بازم آیدین را دیدم... با هم بیرون بودیم...،دلم می خواست فراموش کنم که

 چقدر اذیتم کرد...،چقدر اذیت شدم...

می خواستم همه اش را فراموش کنم...، می خواستم یادم بره که اینجا چقدر از دلتنگی هام گفته بودم...،شاید

هم نمی خواستم بشنوم دارم اشتباه می کنم...

 با اینکه خودم بهتر از هر کسی میدونم که دارم اشتباه گذشته را تکرار می کنم!!!

نیومدم که دوباره ناله و گریه راه بندازم. اومدم که بگم اشتباه گذشته را دارم کش میدم...

اومدم بگم که همه پیشنهادها ی دوستی و ازدواجم را رد می کنم چون هنوز آیدین را دوست دارم...

اما الان 2 روزی میشه که خیلی دلم محبت و عشقولانه می خواد...!!!

آره.بعد از 2 سال ، دیگه خسته ام...

دیگه نمی تونم صبر کنم تا آیدین واسه ابراز احساساتش به من وقت فراغت پیدا کنه...

خسته شدم از این که همه اش تو حاشیه زندگیش باشم...

دیشب بهش گفتم که دلم چند روزیه که یک حسی داره... ، یک حسی که دیگه اینجوری نمیتونه سر کنه و

 آیدین مثل همیشه گفت کسی کنارشه و باشه واسه بعد...

میدونم در مورد اینکه کسی تو اتاقشه دروغ نگفته...، این موضوع را درک میکنم...

اما از این ناراحتم که دیگه هیچ وقت نمیزاره دوباره در مورد این ناراحتی من صحبت کنیم...!

یعنی نه خودش سر صحبت را باز می کنه و نه مجاله مطرح کردنش را به من میده...!

ولی من دلم محبت دو طرفه می خواد....،دلم می خواد وقتی صدای من را میشنوه گاهی قربون ، صدقه ام

 بره...

دلم می خواد گاهی نازم را بکشه...

دلم می خواد حتی اگر قرار نیست با هم ازدواج کنیم ، الان که با هم هستیم با تمام وجود کنار هم باشیم...

آیدین چرا درک نمیکنه عشق و ابراز علاقه ، با ازدواج و تصمیم قطعی برای ازدواج فرق می کنه؟

اما منم یک دخترم که می خوام عشق را تجربه کنم...

بارها تصمیم به ترکه آیدین گرفتم...

اما میترسم وقتی واسه تجربه عشق پرواز می کنم ، مثل همیشه دلتنگ آیدین بشم ...

دلتنگ کدوم رفتارش؟

نمیدونم....  

پینوشت : سالی که نکوست از بهارش پیداست...! امسال فکر کنم مارکو پلو جلو من لنگ بنداره!باور کنید این یک ماهی که گذشت حتی فرصت سر زدن و خوندن نظرات را هم پیدا نکرده بودم... شرمنده دوست جونهای من...