من توانستم....
شرمنده که این چند روز نبودم...
رفته بودم ولایت....
کلا محرم برای من یعنی تجدید دیدار با اقوام!!!
سرما هم خوردم حسابی...
شرمنده که این چند روز نبودم...
رفته بودم ولایت....
کلا محرم برای من یعنی تجدید دیدار با اقوام!!!
سرما هم خوردم حسابی...
همیشه از این دختر هایی که خیلی لوس و تیتیش راه میرفتند...
اونهایی که وقتی یکجا گیر میکنند نمیتونن جفتکی بزنند و بپرند آن طرف معرکه!!!
از اون دخترهایی که دویدن بلد نیستن...
یا وقتی میخوان از جوب رد بشن انگار میخوان از نیل عبور کنن...
خنده ام میگرفت...
اما حالا من به یکی از همین دخترها تبدیل شدم...
نه...
اشتباه نکنید...
قابلیتهام را از دست ندادم...
شلوارم اجازه نمیده قابلیتهام را نشون بدم!!!!
جدی میگم... باور کنید...
ما رفتیم شلوار لی بخریم...
سایز شلوارمان ۳۶ است...
دو عدد شلوار لی خریدیم...
یکی ۳۶ اش برایمان خوب بود!!!
دیگری ۳۶ اش کیپمان بود....
ما هم که گفتیم : خوب شلوار لی جا باز میکند!!! اشکالی ندارد کیپ است...
اما اون شلواره یک مقدار زیادی کیپه...
یعنی خیلی زیاد...
اصلا نافرمه!!!
کمرش گشادمه...
رونهاش خوبه برام...
این قسمته باسنش ماشاالله خیلی کیپه!!!
من میگم کیپه ، شما بخون اینقدر تنگه که تمام قابلیتهام را ازم گرفته!!!
حالا جالبیش اینجاست که از ناحیه کمر اینقدر گشاده که حس میکنم داره میاد پایین!!!
پینوشت : به قوله مادرمان وقتی میرویم خرید لنگ و پاچه مبارک انگار که همراهمان نیست که اندازه مان بخریم...
پینوشت : فروشنده محترم برایمان کارتی حاوی شماره و نامشان و التماس دعا جهت تماس را گذاشته بودند... فروشنده محترم زشت هم بودند... همه را برق میگیرد ما را چراغ نفتی...
پینوشت : تازه فهمیدم اون دخترانی که در ابتدا توضیحشان را دادم مشکلشان چیست... بندگان خدا مثله من فکر میکردند شلوار لی جا باز میکنه!!!
بوت ۲۰۰ هزارتومانی صورتی رنگمان را قرض دادیم...
به رنگ صورتی کم رنگ رفت...
صورتی چرک و با لکه های طوسی برایمان باز آورده اند...
قرار بوده در یک مهمانی بپوشند خانوم...
اما نمیدانیم چرا این شکلی اش کرده اند...
میکرو جیر است...
بشورمش خراب می شود؟
خودم فقط ۱ بار پوشیده بودمش...![]()
پینوشت : رفتم آزمون تعیین سطح زبان هم دادم... از دی کلاسهام شروع میشه...
پینوشت : محرم را میرویم ولایت....! از بچگی عاشقه محرم های ولایتمان بودم...![]()
آدم گاهی بدجور از کارهای دیگران میماند...!!
هیچ حرفی برای گفتن ندارم...
یک روز کسل کننده...
۲ تا فیلم نشستم دیدم...
درس هم اصــــــــــــــــــلا نخوندم...
امروز یک پا بی خودی الملکی بودم برای خودم...!!!
سه شنبه سمینارم را دادم و تموم شد...
آخیش...
اینقده استادم خوشش اومده بود که رفته بود تو میتینگی که با دانشجوهاش داشت ازم
تعریف کرده بود ....
کلی ذوقیدم...
خواهرم عروسی دعوت شده بود...
عروسی یک مقدار خاص بود...
از طرف بهزیستی برگزار شده بود و عروس و داماد معلول بودن...
عروس راه میرفت اما پاش مشکل داشت...
داماد هم فلج بود...
من نرفتم... چون فکر میکردم دردناک باشه...
اما خواهرم رفت...
بسی بهش خوش گذشته بود...
میگفت تا حالا عروسی به این شادی و با حالی نرفته بودم...
میگفت داماد فوق العاده با حال...
عروس فوق العاده ناز دار.... داماد هم ناز میکشید اساسی...
همه این جمله را شنیدیم...
خوشبختی درونی است ، نه بیرونی...
اما کم آدمی این را میتونه باور کنه و درکش کنه...
توضیحاته امشب خواهرم برام اثبات کرد که این آدمها اگرچه از بیرون مشکل دارن...
اما میتونن از درون خوشبخت باشن...
اینقدر خوشبخت که عروسیشون شادی غیر قابل توصیفی داشته باشه....
زندگیشون ساده و قشنگ باشه...
مهر و محبت را بشه از چشمهاشون خواند...
خوشبختی یعنی همین...
یک دل شاد... یک همراه همیشگی.... یک محبت عمیق...
همین ها باشه کافیه...
پس چرا هرچی میگردم نیست؟
این روزها خیلی آشفته ام... خیلی...
الان سرگیجه ای دارم که قابله بیان نیست...
بیشتر از یک ساعته که می خوام با کارت بانکی پول به حساب ایرانسل بریزم و
وایمکس بگیرم...
اما ممکن نیست...
الهی مرده شوره همه سیستم اینترنتی ایران را ببرن...
پینوشت : ۱۷۸۰۰۰ تومانی را پیاده شدم...، حالا خوبه هی تراکنش ناموفق میداد ۲۰ بار این ۱۷۸۰۰۰ تومان را ریخته باشم!!!
۸ سال پیش بود که لاله سحر خیزان مرد....
یعنی سال ۱۳۸۱...
خوب یادم است... مهر ماه ۱۳۸۱...
کلاس دوم دبیرستان بودم...
صبح که رفتم مدرسه از بچه ها شنیدم...
زیاد تو نخه فوتبال و این حرفها نبودم...
اصلا تا اون روز اسمه ناصر محمد خانی را نشنیده بودم ...!
از روز اول حرفهایی که شنیدم این بود....
یک زنی که صیغه ناصر محمد خانی بوده لاله را کشته!!!
خوب من هم مثله ملیونها آدم دیگر این قضیه را دنبال میکردم...
اینکه قاتل چپ دست بوده ، سیگاری بوده ، و ۲۸ ضربه چاقو زده....
اما شهلا راست دست بود ، سیگاری نبود... اما میگفتند ۲۸ ضربه چاقو را او زده...
چه بگویم...؟
حقوق نمیدانم...
اما احساس دارم....
دلم برایش سوخت....
اما فکر کنم تحمل مرگ راحتتر از تحمل این ۸ سال تکراری باشد...
۸ سالی که هر روزش بگویند تو قاتلی...
چه تحملی داشت این زن که در این ۸ سال دق نکرد ...
اما فکر کنم گناهکار تر از این زن هم در این پرونده پیدا میشد...
مردک بی شعوری که راست ، راست میگردد...
خواندن بعضی وبلاگها عصبیم میکنه...
گاهی حسه دروغ بودنش...
حسه اغراقی که داره...
حسه خر فرض کردن دیگران...
حالا میبینم این وبلاگ عصبیم میکنه ، باز میرم ببینم چه اراجیفی نوشته...
البته نا خواسته هدایت میشم به سمتش!!!
دوست ندارم در صفحه خصوصی دیگران که اعتقاد دارم مثله خونه طرف میمونه بهش
توهین کنم...
من میتونم نخونم ، اما نمیتونم بگم چون من خوشم نمیاد ننویس...
هر بار هم که میرم به علتی میرم....
مثلا یک کامنت عجیب یک جایی میبینم و میرم ببینم نویسنده این کامنت کی بوده...
صفحه که باز میشه میبینم... ایـــــــش، باز این وبلاگ!!!
میگن مار از پونه بدش میاد ، دمه لونش سبز میشه... قضیه همین وبلاگ و منه...
متنفرم از کسایی که از جنگ ۴ تا کلیپ و چند تا مستند دیدن و فکر میکنن جنگ را از
بحر هستن...!!!
آخه عزیزه من ، چرا فکر میکنی که الان جوونا بد شدن؟
غیر از اینه که کافر همه را به کیشه خود پندارد؟
مثلا چرا من نمیام فکر کنم جوونا همه مشروب خور و معتادن؟
در نظر من جوونا همه دانشجو هستن!!! چون مدرک گرایی هم باب شده ، هی ادامه
تحصیل میدن...!!!
چون دانشجو طوری آموزش داده نمیشه که بتونه در صنعت خیلی خوب خودش را
نشون بده ، نمیتونه کار آفرینی کنه ، نمیتونه حرف فوق العاده ای برای صنعتگران
داشته باشه...
تو صنعت خیلی جایی نداره ، پس هی ادامه تحصیل میده...
این طرزه فکره منه...
اما تو چی فکر میکنی؟
تو میگی دختر ها همه پی آرایش و ج.ن،د،ه بازی ...
پسرها همه دنبال عیاشی...
ادامه اش هم میگی آخ دلم آتیش میگره از دیدن اون شهید و اعتقادات زیبای اون زمان!!!
عزیزم خودت را درست کن...
ساختن یک جامعه خوب از خود سازی آغاز میشه!!!
نیا هی تو وبلاگهای پر خواننده ادعای دل پرپر شده ی یک دختر اشک به چشم نشسته
از جامعه بد را در بیار...
بعد تو وبلاگت از پسرهایی که دم به دم بهشون پا میدی تا زنگ بزنن و تو باهاشون به
اندازه ادب و شعورت برخورد میکنی را بگو...
عزیزم اگر میخوای بفهمی جنگ یعنی چی بیا پای درد و دل مادرهایی مثله مادر من
بشین...
پای درد و دل زنی مثله مادر من بشین که وقتی انقلاب شد و شروع کردن به کشتن
ارتشی ها...
نمیدونست حالا که هر روز شوهر یکی از همسایه ها اعدام میشه ، شوهر اون هم
اعدام میشه یا شانس زنده موندن پیدا میکنه...
هر بار که میریختن تو خونه های سازمانی ، نمیدونست این دفعه اومدن زندگی اون
را جارو کنن بریزن بیرون و یا قرعه به نام یک بدبخته دیگه می افته...
بشین پای صحبت های زنانی که نمیدونستن به کدوم جرم دارن بازخواست میشن...
اونا فقط ارتشی بودن ، همین...
بشین پای صحبتهای زنی که وقتی که جنگ شد نمیدونست شوهر خلبانش امشب باز بر
میگرده خونه و یا میان و میگن خورد زمین... متاسفم ... که شهید شد!
از جنگ چقدر میدونی؟
از استرس جنگ چقدر میفهمی؟
وقتی جنگ تموم شد من هنوز سه ساله نشده بودم... اما جنگ را یادمه...
میدونی چرا؟
هیچ وقت نمیفهمی و نخواهی فهمید که چرا یادمه...
من گریه های مادرم را یادمه...
نبودنه پدرم را یادمه...
آژیر خطر و شکسته شدن دیوار صوتی را یادمه...
هنوز از تاریکی میترسم... میفهمی؟
اصلا میتونی این چیزها را به عنوان خاطرات یک سالگی یک دختر باور کنی؟
نه عزیزم... نمیتونی...
به تو یاد دادن از فداکاری و اعتقادات دیگران برای پیشرفت خودت استفاده کنی...
اما به من یاد دادن برای وطنم همه چیزم را بدم...
پدر من تنها پسرش را ، پسری که آخرای جنگ تازه هجده ساله شده بود فرستاد جنگ...
وقتی پسرکش زخمی شد ، وقتی رفت تو بیمارستان ببینتش و وقتی به پرستار اعتراض
کرد که چرا هیچ نوع خدمات درمانی به پسرش ارائه نشده فکر میکنی چی شنید؟
پرستار گفته بود : می خواست نفرستیش جنگ!!!
البته پدرم حالش را درست و حسابی جا آورده بود...
اما تو من را یاد همون پرستار انداختی....
حتما اون زن هم فرزندی مثله تــــــو تربیت میکرد...
به فرزندش یاد میداد که خودت برای وطنت کاری نکن ، ولی وقتی تموم شد خودت را
جزء عزاداران جا بزن...
پینوشت : لینک وبلاگی که در موردش صحبت میکنم را نمیزارم ... اما کسایی که وبلاگم را مداوم خوندن فکر کنم خیلی راحت بفهمن کی را گفتم... چون یک بار دیگه حدود یک ماه پیش هم من با این خانوم مشکل داشتم!!!
مامان را راضی کرده بودم کپل را نگه داریم...
قرار بود ببرم واکسنش را بزنم و براش خاک بگیرم و تو اتاقم نگهش دارم...
البته مامان هنوز غر غر میکرد...
همسایه پایینی داشت حیاط را جارو می کرد و دیدم که کپل داره به پر و پاش میپیچه...
اون بنده خدا هم داشت قربون صدقه اش میرفت...
رفتم از تو یخچال برای کپل جیگری را که پخته بودم ببرم...
تو یک ظرف ریختم و رو کتری گذاشتمش تا یک ذره گرم باشه و بهتر بخوره...
کاپشنم را از تو اتاقم برداشتم و با جیگر ها رفتم پایین...
همسایه اومده بود تو خونه ...
رفتم تو حیاط اما کپل نبود ...
همه جا را گشتم...
اما کپل تو حیاط نبود ...
بیرون را نگاه کردم ...، کپل نبود...
اومدم تو و همسایه را صدا کردم ...
گفتم شاید کپل را برده باشه تو خونه!!!
گفتم کپل تو حیاط نیست... ندیدینش؟
تعجب کرد و گفت من همین الان تو حیاط بودم... ، داشت واسه خودش بازی میکرد...
هیچ کس در حیاط را باز نکرده بود...
پس کپل از دیوار رفته بود...
برام خیلی عجیب بود، چون خیلی تنبل بود و ترجیح میداد بخوابه تا اینکه از دیوار بالا
بره!!!
گفتم بر میگرده...
اما الان روز دومی هست که کپل رفته و نیومده...
براش گریه کردم...
کل محل را گشتم...
اما کپل هیچ جا نبود...
فکر میکنم کسی گرفتتش... یعنی امیدوارم...
امیدوارم هر جا هست سالم باشه...
پینوشت : گفته بودم که گربه به اسمه من نمیاد...!!!
پینوشت : به خدا شرمنده همه دوستان هستم...،نمیدونم گم شدنه کپل تقصیره من بوده یا نه...(هرچند که خودم را بی تقصیر نمیدونم)،میگم شاید غذای کپل دیر شده بوده و به خاطره گشنگی از خونه رفته بیرون!! ، آخه شکمو بود !نمیدونم...
اما شاید خیرش تو رفتنش بوده... ، شاید اینجوری سرپرست بهتری پیدا کرده باشه...
یکشنبه امتحان دارم...
منبع لاتین...
خواننده لاتین نفهم...
استاد هم درست و حسابی درس نداده...
عمق فاجعه را دیگه خودتون حس کنید...
این پیشی ناز که میبینید کپله...
از این چیزی که میبینید فوق العاده خوشگلتره...
مهربون در حده المپیک!!!
اصلا نمیدونه فیس ، گاز ، چنگ... اینا چی هست...!!!
چون مامان با نگه داشتنش توی اتاقم مشکل داره و این پیشی اصلا عادت به بیرون
موندن نداره میخوام بدمش به کسی...
نمیدونم نره یا ماده...
اینجوری هم نگاه نکنید!!!
خوب پشمالوئه و نمیتونم بفهمم!!!
گیلاسی جونم اینجا چندتا عکس ازش گذاشته...
هر کسی خواست اطلاع بده...
نمیدانم تا حالا شنیده اید میگویند مثلا فلان چیز به اسم طرف اومده و براش میمونه...
مثلا طرف رفته چوپون شده و گوسفنداش دوقلو، دوقلو زائیدن و کلا پولدار شده...
در این حالت میگن به اسمه این طرف گوسفند میاد!!! براش آمد داره...
خوب حالا بحث سره گوسفند نیست...
بحث سره اینه که گربه به اسمه من نیومده...!!!
امروز ساعت ۵ تشریفم را بردم به سوی کلاس زبان...
وقتی تشریف مبارک را ساعت ۹ به خانه آوردم...، پیشی نبود...
پیشی گم شد...
همه کوچه را دنبالش گشتم...
زیر تمام ماشین های کوچه را چک کردم...
سطل آشغال سر و ته کوچه را نگاه کردم...( هرچند که اصـــــلا عادت نداشت سراغ
آشغال بره!! )
در هر صورت ، خلاصه کلام اینکه کپل گم شد...
و من اینجا قمبرک زده ام و حرص میخورم...
اعصابم خیلی به هم ریخته است...
با اینکه سعی کرده بودم وابسته اش نشوم تا بتوانم سرپرستی اش را به کسی بدهم...
اما انگار وابسته اش شده بودم... و حالا دلم برایش خیلی تنگ شده...
خیلی...![]()
شدیدا سرما خوردم...
گلو درد...
بدن درد...
آبریزش بینی...
گوشم هم تیر میکشه...!
امتحان هم دارم...
من کلا همه چیم نور ، الا نوره...
دیروز تو دانشگاه ، سر هیچی پاچم توسط یک خانوم دکتر گرامی که باهاش کار میکنم
گرفته شد...
استاد راهنمام نیست...
اما همه کاره استاد راهنمام این خانومه است...
دیروز همین که صدا کردم خانوم ... .
دادی کشید که در جا خشک شدم...
من جایی که نتونم از خودم دفاع کنم گریه ام میگیره...
وقتی اومدم بیرون بغضم همچین ترکید که...
دوستام میگفتن ولش کن ، این همینجوریه... ، یک دفعه جیغ میزنه!!!
دلم از همه جا پر بود ولی نحوه رفتار اون باعث شد بغضم بترکه...