باران....
خـــــــــــــــــــــــــــــــــوشبــخــتـــانــــه
بــــاران ارثِ پـــدر هیــچــکــس نیـــسـت ...!
(حسیـن پـنـاهــی)
امروز خواهرم شوکی به من وارد کرد که حد و مرزی نداره...
خواهرم مدتهاست که مریضه...
هی میگه گلوم حس میکنم گرفته...
حلقم درد میکنه!!!
تب میکنه، لرز میکنه...
کف دست و پاش عرق میکنه شدید...
شوهر خودش هم پزشکه... براش آزمایش نوشت و رفت آزمایش داد...
امروز زنگ زده میگه من فکر میکنم سرطان زبان و حلق گرفتم!!!
من هم فکر کردم که جواب آزمایشش این بوده...
یعنی طوری هول خوردم که نزدیک بود سنکوپ کنم...
بهش میگم آزمایشها این را نشون داده؟؟؟
میگه نــــــــــــــــــــــــــــه... خودم با توجه به علائمش که تو اینترنت خوندم میگم...
یعنی دلم میخواست خفه اش کنم...
بعد شوهر رفته جواب آزمایشش را گرفته میبینه معده اش هیلیکوباکتر گرفته!!!
یعنی همه عالم جمع شدن تا من را دق مرگ کنن...
میدونم اول سالی وقت نق زدن نیست ...
اما من خسته ام و میخوام نق بزنم...
یادتونه وقتی داشتم کار رو موضوع جدید پایان نامه ام را شروع میکردم گفتم من دیگه خسته شدم...؟
گفتم من دیگه توانایی عوض کردن موضوع را ندارم...
تا حالا هم تمام توانم را روی این موضوع گذاشتم...
یک قسمتش هم تموم شده و بخشی از کار با مصیبت پیش رفته...
میگم با مصیبت اصلا اغراق نیست...
اگر بدونید با چه بدبختی من باید با این سیستم کار کنم...
اگر بدونید با چقدر سختی باید دو تا دستگاه را با هم کوپل کنم...
اما حالا رسیدم یک جای کار که اگر فردا هم مثل امروز جواب نگیرم نمیدونم باید چه کار کنم...
نمیدونم باید چه طور از اول شروع کنم...
با این سیستم... با این امکانات...
به خدا دیگه نمیکشم...
امروز فقط ۴-۵ ساعت نشستم یک سری سیم و کوفت و زهر مار را به هم چسبوندم تا باهاش تست انجام
بدم...
و تمام اون مدت داشتم به این موضوع فکر میکردم این کار دستی که من دارم میسازم یعنی چی؟
چیزی که سیستم استاندارد و تجاری اش در همه جای دنیا وجود دارد این مسخره بازی ها را ندارد!!!
اگر میخواستیم یک سیستم جدید به دنیا ارائه بدیم ، میگفتیم آره...
دارم ابتکار میزنم تا بتونم یک نو آوری در جهان داشته باشم...
اما نو آوری بخوره تو سرم... من نمیدونم ام این کاردستی را چه اسمی باید رویش بزارم...
استاد راهنما هم نگو که دلم براش میره!!!
۳ تا استاد راهنما دارم، یکی از یکی مشنگ تر...
خدایا من چه گناهی دارم که این عذاب علیم پایان پیدا نمیکنه...
من اگر حوا هم بودم و اون میوه را از درخت من چیده بودم و به آدم داده بودم که باز این همه عذاب
نداشت؟؟؟!!!
خایا جان هر کسی دوست داری این فشار را از روی ما بردار...
دیگه دارم مثله مارمولک له شده میچسبم کف زمین...
فرصت های تحقیقاتی مرکز را یادتون هست دوستان؟
همون که داده بودن به دانشجو های دکتری!
همون که من اعتراضی نداشتم به تصمیمی که اتخاذ شده بود...
چون میگفتم که کسانی که انتخاب شدن دکتری هستند و خوب بیشتر حق دارن...
اما یک دفعه همه چیز عوض شد...
به طور ناگهانی تصمیم عوض شده و هانا را فرستادند...
بدون اینکه به هیچ کس اطلاعی داده بشه!!!
فرصت به کسی داده شد که از همه کمتر تو این مرکز کار کرده بود...
زنگ زدن به دانشجو دکتری که انتخاب شده بود گفتن بیا مدارکت را ببر!!!
امروز به هانا میگم چــــــــــــــــــــــــرا تو؟
میگه خودم هم نمیدونم!!!
چهارشنبه سوری ساعت ۱ نصفه شب خانوم دکتر بهم زنگ زد و گفت فردا با مدارکت بیا!!!
بهش میگم هانا جدا میخوای باور کنم که تو نمیدونی چرا؟
و به شوخی و جدی بهش گفتم هانا جون دیگه دارم شک میکنم که تو یا فک و فامیل رهبری
یا رئیس جمهور!!!
فرصت به کسی داده شد که واقعا حقش نبود...
خیلی دلم سوخت...
اما این نیز بگذرد، حتما خیر همین بوده...
سال نو همگی مبارک...
امیدوارم سالی پر از شادی و شادکامی در پیش داشته باشید...
لحظه تحویل سال برای همه دوستان دعا کردم...
برای تمام اسامی که یادم بود (مستعار یا واقعی ) که اینجا با هم آشنا شدیم...
برای شادی و سلامتی همتون در این سال دعا کردم...
امیدوارم شما هم من را فراموش نکرده باشید...