حافظ هم طرف آیدین را داره...!

 

امروز به این نتیجه رسیدم حافظ هم دلش نمیخواد

ادامه نوشته

چه باید بگویم...فرداها...؟

 

تو شلوغی های بعد از انتخابات چند نفری از دانشگاهی که ما بودیم اخراج شدن...

امروز از یکی از بچه های دانشگاه شنیدم که اوضاع یکی از اون بچه های اخراجی

خیلی به هم ریخته است...

هم از نظر روحی و هم از نظر مالی...

خانواده فقیری بودن(فوق العاده فقیر) و اما پسر فوق العاده باهوشی بود...

شنیدم یک مدتی رفته عسلویه کار کرده و چون محیط کار خیلی آلوده بوده و ریه اش

هم کمی از قبل مشکل داشته ، از نظر سلامتی هم حالش خیلی خوب نیست...

لحظه ای که گوشی را قطع کردم فقط به این فکر کردم که ما فــــــردا به بچه هامون

چی میگیم؟

میگیم کسایی بودن که از اوضاع ناراضی بودن...

عقیدشون را ابراز کردن...

و به دلیل ابراز عقیدشون ، همه چیزشون را از دست دادند؟

میگیم ما با  خودخواهی فقط واستادیم و نگاه کردیم...؟

میگیم کی بودن؟ چی بودن؟ چی می خواستن؟

ما کی بودیم ؟

دلم گرفته...

پینوشت : من که هیچ حرفی و توجیهی برای فردا ها ندارم... ، حتی نمیدونم من اون وسط کی بودم؟اصلا کسی بودم؟ اصلا کسی بودیم؟

پینوشت : شما حرفی دارید برای بازخواستهای فرداها؟

 پینوشت : خواهش میکنم برام نظرات تبلیغاتی نزارید... هرچند شما که اینجا تبلیغات میکنی،میدونم متن را نمی خونی تا به تهش برسی و بفهمی من از نظر تبلیغاتی بدم میاد...!!! در ضمن نمی خوام آمار بلاگم هم بالا بره...،همینجوری بهتره...

 

مهربان...شیطنت...

 

داشتم وبلاگ گیلاسی را میخوندم که دیدم در مورد تنبیهاتش در طی سالهای تحصیلش

نوشته بود...

یاد حرفهای یکی از دوستهام افتادم که اون هم در مورد تنبیهات بدنی زمان دبستان و

حتی دبیرستانشون میگفت...!

حالا دبستان یک چیزی... اما دبیرستان دیگه خیلی زور داره...!

خدایی من یکی که به شخصه اگر تو دبیرستان مثلا ناظم برمیگشت میزد تو گوشم

بنده هم جا در جا میخوابوندم تو گوشش...!

این عادت را از کودکی دارم!!!

باور کنید اصل بقای انرژی و این که هر عملی را عکس العملی است  را در مورد

کشیده خوردن من میتونید مشاهده کنید...

با هر شدتی که به من کشیده زده بشه ، با سرعت نور و با همون شدت تو گوش زننده

پیاده میشه!!!

من در مدرسه بچه ی بسی بد و شیطونی بودم !!! اما هیچ وقت از مسئولین مدرسه  

کتک نخوردم ...

)فکر نکنید منظورم اینه که بزرگوار بودن که نزدن ها!! وظیفه اشون بوده تحمل کنن

و این را واقعا و جدی میگم.(

شیطنت های اینجانب هم اصلا عادی نبود...

مثلا یکی از نمونه ها که فکر میکنم بی نظیبر باشه گم بودن من به مدت یک هفته در

روزهای آغازین ساله اول دبستانم بود...!

روز اول که جشن شکوفه ها بود ، مادر ارجمنده بنده لطف کرد و بنده را دیر برد به

 مدرسه!!!

ما که رسیدیم جشن تموم شده بود و داشتن اسامی بچه ها را میخوندن برای کلاس بندی...

من یک نگاهی به سه تا معلمی که ایستاده بودن کردم و دیدم یکیشون از بقیه

خوشگل تره...!

و خیلی راحت سرم را زیر انداختم و رفتم تو صف کلاسش ایستادم...

مامان ِ عزیزم هم اصلا نگفت کــــــِی اسم تو را خوندن ، که تو رفتی و تو این صف

واستادی؟

کلاس بندی ها انجام شد رفتیم سر کلاس نشستیم...

دوباره اسامی را خواند و دید یکی غایبه!!!

شمردمون و دید تعداد درسته...! )نگو یکی غایب بوده و کلا مدرسش را عوض کرده

بودن اما اسمش هنوز تو لیست بود...(

گفت هدی آقایی کیه که خوندم و جواب نداد و من براش غایب زدم...؟

بنده هم دستم را بلند کردم و با اعتماد به نفس کامل گفتم من...!

و از اون لحظه به بعد من شدم هدی آقایی!

تا این که یک هفته گذشت، بنده که در کلاس خودم غیبت میخوردم از مدرسه با خونه

تماس گرفتن و گفتن چرا بچتون را نمیارید مدرسه؟ چقدر بی مسئولیتید؟

و مامانم واسشون قسم و آیه که من خودم هر روز میارمش مدرسه میزارمش و میرم...

آخرش مدرسه گفته بود تشریف بیارید ببینید که نیست...!!!

مامانم هم با سرعت تمام اومده بود مدرسه و پس از بازدید کلاسها بنده را با گوش کشید

بیرون!

تمام مسئولهای مدرسه دهنشون باز مونده بود که چطور من این یک هفته نقش بازی

کردم و اینجور سر کارشون گذاشتم...

همه یک خورده چپ،چپ نگام کردن ...  اما کتک نخوردم...!

پینوشت : یک بار یکی از دوستهام که خاله ام معاون مدرسه شون بود گفت : خاله ات تو مدرسه یکی خوابوند تو گوش مهسان....، واقعا خجالت کشیدم.زدنش دلیل داشت اما حق نداشته... بعدها هم بهش گفتم که من اگر جای مهسان بودم درجا جواب میدادم...ایشون هم فرمودن من هم درجا اخراجت میکردم....!

پینوشت : علت کتک خوردن تو مدرسه ، حمایت نشدن بچه از طرف خانواده است...، اگر خانواده پشت بچه اش باشه،مسئول مدرسه غلط میکنه بچه را بزنه...

 

مهربان و مرض...!

 

دچار یک بیماری خاص شدم....!!!

وقتی متون لاتین را میخونم و نمی فهمم ، حالت تهوع همراه با سرگیجه میگیرم...

فکر کنم این مرض را فقط من دارم !!!

پینوشت : خوب بالاخره یک چیزی هم پیدا شد که فقط متعلق به خودم باشه!!!

پینوشت : فکر کنم کمی هم دارم خُل میشم ، حتما همین مرضی که گفتم داره پیشرفت میکنه و خُل شدن هم از پیامدهاشه دیگه...

 

بزرگ یا کوچک...؟

 

تا حالا دیدید کسایی را که بزرگن...

شاید خیلی بزرگ...

اما روح کوچیکی دارن؟

مثلا طرف استاده...

شما فکر کن مثلا نفر اول تا دهم دانشمندهای جهانی در ایران...

از نظر مالی در شرایط خوبی باشه...

استاد دانشگاه باشه...

اما در درس دادن خسیس باشه...

دیدید؟

اگر تا حالا این آدمهای به ظاهر بزرگ را ندیدید و یا کارتون بهشون نیافتاده خیلی

خوش شانس هستید...

پینوشت : هِـــــــــــــــی به خشکی شانس...

 

مهربان در گذر تاریخ...!

 

تا حالا شده دفتر خاطرات داشته باشید؟

تا حالا شده احساسات و نحوه تفکری که در یک برهه از زمان داشتید فراموش کرده

باشید و با خواندن یکسری از برگه های دفتر خاطراتتون پرتاب بشید وســـط همون

احساسات؟

من امشب این حس را تجربه کردم...

دفتر خاطرات جسته و گریخته ای دارم که هیچ وقت منظم ننوشتمش!!!

قسمتهایی که مربوط میشد به سن ۱۴ تا ۱۶ سالگیم واسه خودش جکی بود...

مخصوصا شب خواستگاری خواهرم که واسه خودش فیلمیه...

قسمتهایی که میره تو ۱۸ و ۱۹ سالگیم که خیلی وقت پیش از دفتر جدا کرده بودم

و می خواستم بسوزونمش و دلم نیومد واقعا دیدنیه...!

احساسات و حرفهای عجیب و غریب...

اینقدر عجیب که باورم نمیشه من نوشته باشم اش!!!

امشب کلی به خودم...، به اونچه که بودم...، و به اونچه که انجام دادم خندیدم...

پینوشت : تا حالا این اتفاق براتون افتاده؟من خیلی تو این چند ساله رنگ عوض کردم یا یک اتفاقه معموله؟ خودم به صحت و سلامت عقلی خودم شک کردم!!!

 پینوشت : اومدم نظرات وبلاگ را ببینم دیدم ۵ تا نظری برام اومده... با ذوق بازش کردم میبینم همه تبلیغاتی... یعنی اینقده خوشحال شدم که حد نداشت!!! بیشتر کامنت دونیم شبیه تبلیغات همشهری دیده میشه تا کامنت دونی...!

مهربان از کدام نسل؟

 

باور کنید نمی خواهم ادای آدمهایی را در بیاورم که انگار با این دنیا و جامعه غریبه اند...

اما باور کنید که انگار نمیشناسم آدمهایی را که فقط با من شاید چیزی حدود ۵ تا ۷ سال

تفاوت سنی دارند!!!

انگار من ماله این جامعه نیستم یا آنها از یک کره دیگر آمده اند!!!

فکر نمی کنم ۷ سال تفاوت سنی ، تفاوت هایی داشته باشد برابر با تفاوتهای ۲ نسل

مختلف!!

حالا بگذارید قضیه را بگویم تا خودتان قضاوت کنید...

در تاکسی نشسته بودم...

یک دخترک دبیرستانی هم کنارم نشسته بود...

دوستش هم در صندلی جلو لمیده بود...

این که میگویم لمیده بود ، اصلا اغراق نمی کنم...!!!

این دوتا دختر در حال صحبت بودن و من هم که خوب بیکار، گوش میکردم چی

میگن!!!

دخترک که جلو نشسته بود شروع کرد به صحبت در مورد خودکشی!!!

که دیگه رگ زدن خز و خیل شده!!!

الان دیگه سیانور و قرص رو بورسه!!!

دخترک عقبی که مثل بنده کمی از مد عقب بود!!! گفت : وای چه جوری جرأت میکنن

و رگشون را میزنن...؟

دوستش گفت : جرأت نمی خواد که و آستینش را داد بالا و دستش را به سمت عقب

دراز کرد...!

روی مچ دستش چند تا خط بد جور و چندش آور دیده میشد...

دخترک عقبی گفت : وا ، این خطها چیه؟

دوستش هم فرمود : عزیزم اینا خط نیست!!! خط خطیه! چند بار رگ زدم!

و من همچنان با چشمان گرد گاهی به دخترک صندلی جلو و گاهی به کناریم نگاه

می کردم!!!

پینوشت : باور کنید تاکسی که سوار شده بودم نه مبدأ و نه مقصدش ،هیچکدام  شوش و چاله میدان تهران نبود! از مترو قیطریه در حال حرکت به سمت تجریش بودم!

پینوشت : راستش بنده با لحنه صحبت و ادبیات به کار رفته توسط این دوتا دختر هم کمی نا مأنوس بودم!!! 

 

مهربان حسابگر می شود....!

 

درس و دانشگاه شروع شده...

کلی کتاب لاتین و یک مهربانه تنبل و تن پرور که واسه هر خطی

که میخونه انگار داره ۷ بار جونش را به عزائیل تقدیم میکنه!!!

راستش روم نمیشد بنویسم...

روم نمیشد بنویسم دقیقا لحظه ای که میخواستم از آیدین خداحافظی کنم ، نکردم...!

چرا؟

علتش فقط نداشتن قدرته دل کندن نبود... که این بار مطمئنم که داشتم!!!

دقیقا در لحظه ۹۰ کارم به آیدین افتاد!!!

به جونه خودم راست میگم...

دقیقا دقیقه ۹۰، همه حمله بردن به سمت همون استاد راهنمایی که من نشون کرده بودم!

خوب من هم مجبور شدم به آیدین بگم که بهش سفارشم را بکنه...

دوستهای صمیمی بودن و خوب روی آیدین را زمین نمی انداخت!

و این شد که بنده همچنان به این رابطه بی سر و ته ادامه میدم!!!

خوب شما بودید چکار میکردید؟

یک رابطه را دقیقا وقتی بهم میزدید که میتونست براتون سود داشته باشه؟

پینوشت: امضای نهایی انتخاب استاد راهنما را ترم ۳ استادها انجام میدن...، خوب این یعنی اینکه بنده باید همچنان مهربانه آیدین باشم.... غیر از اینه؟