مسیر سرماخوردگی...

 

سرما خوردم...

یک سرما خوردگی افتضاح که ول کنم نیست!!!

دیگه به جایی رسیدم که استادام گفتن لطفا برو خونه بتمرگ تا خوب بشی،اینجوری همه را مریض

میکنی!

امروز صبح که از خواب پا شدم مامانم میگه : چطوری؟ بهتری؟

میگم: والا خودم که تغییر مثبتی حس نمی کنم اما اگر سرما خوردگی باشه مسیرش نباید به سمت

مرگ باشه...!!! قاعدتاً باید به سمت بهبودی پیش بره...

پینوشت: یادتونه تو پست یک روز متفاوت نوشتم آخر روز با آدمی روبرو شدم که کلی ایده جدید بهم داد؟استادم اون شخص را از مرکز بیرون کرده و باهاش مشکل داره و من نمیدونستم مشکلشون در این حده! استادم تقریبا تشنه به خونم شده که چرا رفتی از این پرسیدی...!!! مصیبتی گیر کردما....

پینوشت: چه خوب می شد تو همین روزا خدا میومد یه ماچم می کرد یه چایی می زدیم بعد می گفت این چند وقت داشتم باهات شوخی می کردم ببینم جنبشو داری یا نه! چه خوب مي شد....

 

 

خدایا ... ببخشید....

 

نمیدونم چرا حس میکنم خدا داره تنبیه ام میکنه!!!

ما هر سال دانشگاهمون مبادله دانشجو داره با کشور های دیگه...

خوب فرصت مطالعاتی خیلی خوبیه که هر کسی دوست داره ازش استفاده کنه...

از مرکز ما هر سال ۲ یا ۳ نفر میرن و به جاش ۲ یا ۳ تا دانشجو خارجی میان...

یادتونه که تابستون دانشجو خارجی داشتیم؟؟؟

حالا امسال شاید فقط یک نفر بره... و ما ۳ نفر هستیم که ممکنه برا رفتن شانس داشته باشیم...

انتخاب را استادمون محول کرده به سوپروایزر مرکز که اون هم نظر داد که چون سال گذشته دانشجو

خارجی را سپرده بودم به خانوم x ، پس اولویت با اونه!!!!

حالا این چه معیار انتخابیه من نمیدونم!!!

حالا این خانوم برای این دانشجو خارجی کاری هم نکرد و چون ۳ تا دوست بودیم همه با هم کنارش

بودیم....

یعنی کاری نیست که به تنهایی این خانوم برای دانشجو خارجیمون انجام داده باشه!!!

دلم گرفته...

خیلی نامردیه...

اما چه میشه کرد؟

خدا انگار با من قهر کرده...

 

یک روز متفاوت...

 

امروز جزء عجیب ترین روزهای زندگی ام بود!!

بگذارید رو راست باشم... 

خوب اصلا از روز اولی که شروع به نوشتن در اینجا کردم هدفم رو راست بودن  ، بی توجه

به قضاوت شدن بود!

من آدم مذهبی نیستم... یعنی فقط و فقط خدا را قبول دارم...

دین هم فقط همین که مردم آزاری نکن و حق مردم را پایمال نکن...

بنابراین نماز هم هر وقت دلم خواست میخونم...

این روزها روی پروژه ای در حال کار کردن هستم که برای زودتر جواب دادنش استادم بهم فشار

میاره...

اینقدر بهم فشار آورده که در حاله له شدن هستم!!!

دیشب وقتی همه داده ها را یک بار دیگه گذاشتم کنار هم و باز هم بی نتیجه... دلم گرفت...

خسته بودم...

گفتم فردا صبح که رفتم دانشگاه اول میرم سر مزار شهدا، بعد هم میرم مسجد و نماز میخونم...

اینجوری همه چیز درست میشه!!!

صبح از خونه وضو گرفتم و رفتم دانشگاه...

اول مزار شهدا و بعد هم مسجد...

تو مسجد خیلی سرد بود... اما من قرار گذاشته بودم و باید میموندم...

یک دختری داشت تو مسجد کتابها را مرتب میکرد...

ازش پرسیدم چادر دارن؟

گفت: آره... و رفت در یک اتاقی را باز کرد تا بهم چادر بده...

وقتی در اتاق را باز کرد یک اتاق فسقلی و پر انرژی و گرم...

دلم خواست کاش میشد اونجا نماز بخونم...

بهش گفتم و با تردید گفت باشه...

گفتم: اگر مشکلی هست بیرون میخونم...

و اینبار محکم تر گفت... نه، هیچ اشکالی نداره... همینجا بخون...

نمازم را خوندم...

تو اون اتاق کوچولو حس آرامشی داشتم که قابل بیان نبود...

دخترک برگشت و برام چایی ریخت...

کلی با هم صحبت کردیم و از آرامشم براش گفتم...

دخترک را ناخود آگاه دوست داشتم...!!!

پا شدم و رفتم سر کارم...

مطمئن میگفتم امروز جواب میگیرم...

رفتم و آخرین کاری که تو  ذهنم بود رو پروژه پیاده کردم...

اما...

جواب نداد...

طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه...

آره... گریه کردم....

دوستام بغلم کردن و کلی دل داریم دادن...

من از خدا خواسته بودم و باز هم  نشده بود...چــــــــــــــــــرا؟

گریه ام از اینجا بود که چرا خدا جوابم را نداده بود...

اما ته دلم هنوز امیدی بود که خدا هنوزم حواسش بهم هست...

آخر وقت با یک شخصی صحبت کردم که تخصصش موضوع همین پروژه بود...

کلی راه  جدید پیش پایم گذاشت...

دلم دوباره آروم شد...

خدا هنوز هم صدایم را میشنوه....

 

خدایــــــــــــــــــا...

 

 گاهي گمان نمي كني ولي مي شود...

 گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود...

 گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است...

 گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود...

 گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست...

 گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...

 دكتر علي شريعتي

پینوشت: خدایا نمیفهمم این بازی ها چیه؟ نمیفهمم چرا همیشه اینجوری میشه... هنوز خسته نیستم، اما میترسم که این بازی ها خسته ام کنه ... کمکم کن

 

سه سال سیاه...

 

روزهای تکراری ...

پدیده ای که این روزها دچارش هستم...!!!

البته نمی شود گفت تکراری هم هستا... اما همه اش همان چیزهایی است که خودم از پیش میدانم

که باید اینطوری بشود...!!!

دیشب با یکی از این بچه هایی که برایش برنامه درسی مینویسم صحبت میکردم...

دخترک مظلوم و زیبایی که هیچ فکر نمیکردم زندگی اش اینطور باشد...

قبلا نامزد کرده بود و جدا شده بود...

تاحالا این حرفها را برایم نگفته بود... انگار دیشب خیلی دلش گرفته بود...

گفت که چقدر نامزدش اذیتش میکرده و اینکه او دیپلمه کامپیوتر بوده و تحصیلات دانشگاهی نداشته

را بر سرش میکوبیده!!!

حالا پسره هم خودش دانشجوی فوق لیسانس آزاد بوده ها!!!

میگفت حتی وقتی برایش هدیه میخریدم میگفت:

تو برای یک فوق لیسانس این را خریدی؟؟؟

دخترک خوشگل من خیلی دلش گرفته بود...

یک سالی بود جدا شده بود و تحت نظر مشاور بود...

مردک احمق تمام اعتماد به نفس دخترک را له کرده بود...

دخترک میگفت به من میگفتن تو دهاتی هستی!!! ما باید میرفتیم از فرمانیه عروس میگرفتیم!!!

کاش میتوانستم خفه شان کنم...

نمیدانم چه چیزی دخترک را  یاد آن سه سال سیاه انداخته بود...

اما تنها کاری که من میتوانستم انجام بدهم گوش کردن بود...

گوش دادم و آخرش به یادش آوردم که زیبا و باهوش است...

اینقدر که تو سرش زده بودند باورش نمی شد که حقیقت را میگویم!!!