امروز جزء عجیب ترین روزهای زندگی ام بود!!

بگذارید رو راست باشم... 

خوب اصلا از روز اولی که شروع به نوشتن در اینجا کردم هدفم رو راست بودن  ، بی توجه

به قضاوت شدن بود!

من آدم مذهبی نیستم... یعنی فقط و فقط خدا را قبول دارم...

دین هم فقط همین که مردم آزاری نکن و حق مردم را پایمال نکن...

بنابراین نماز هم هر وقت دلم خواست میخونم...

این روزها روی پروژه ای در حال کار کردن هستم که برای زودتر جواب دادنش استادم بهم فشار

میاره...

اینقدر بهم فشار آورده که در حاله له شدن هستم!!!

دیشب وقتی همه داده ها را یک بار دیگه گذاشتم کنار هم و باز هم بی نتیجه... دلم گرفت...

خسته بودم...

گفتم فردا صبح که رفتم دانشگاه اول میرم سر مزار شهدا، بعد هم میرم مسجد و نماز میخونم...

اینجوری همه چیز درست میشه!!!

صبح از خونه وضو گرفتم و رفتم دانشگاه...

اول مزار شهدا و بعد هم مسجد...

تو مسجد خیلی سرد بود... اما من قرار گذاشته بودم و باید میموندم...

یک دختری داشت تو مسجد کتابها را مرتب میکرد...

ازش پرسیدم چادر دارن؟

گفت: آره... و رفت در یک اتاقی را باز کرد تا بهم چادر بده...

وقتی در اتاق را باز کرد یک اتاق فسقلی و پر انرژی و گرم...

دلم خواست کاش میشد اونجا نماز بخونم...

بهش گفتم و با تردید گفت باشه...

گفتم: اگر مشکلی هست بیرون میخونم...

و اینبار محکم تر گفت... نه، هیچ اشکالی نداره... همینجا بخون...

نمازم را خوندم...

تو اون اتاق کوچولو حس آرامشی داشتم که قابل بیان نبود...

دخترک برگشت و برام چایی ریخت...

کلی با هم صحبت کردیم و از آرامشم براش گفتم...

دخترک را ناخود آگاه دوست داشتم...!!!

پا شدم و رفتم سر کارم...

مطمئن میگفتم امروز جواب میگیرم...

رفتم و آخرین کاری که تو  ذهنم بود رو پروژه پیاده کردم...

اما...

جواب نداد...

طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه...

آره... گریه کردم....

دوستام بغلم کردن و کلی دل داریم دادن...

من از خدا خواسته بودم و باز هم  نشده بود...چــــــــــــــــــرا؟

گریه ام از اینجا بود که چرا خدا جوابم را نداده بود...

اما ته دلم هنوز امیدی بود که خدا هنوزم حواسش بهم هست...

آخر وقت با یک شخصی صحبت کردم که تخصصش موضوع همین پروژه بود...

کلی راه  جدید پیش پایم گذاشت...

دلم دوباره آروم شد...

خدا هنوز هم صدایم را میشنوه....