پیک نیک...

از اونجا که بنده اصلا درس ندارم... اصــــــــــــــلا.....

تشریف برده بودم گردش...

گردش خوبی بود...

با دختر خاله مامانم که بهش میگم خاله رفته بودم گشت و گذار...

دخترش ماندانا ۳ یا ۴ سالی از من کوچیکتره...

یک پسر ۶ ساله هم داره...

البته این پسرک ۶ ساله بیشتر شبیه به دیو هست تا بچه...

اینقدر این بچه کارهاش حرص در آره که نمی تونم حتی یک گوشه اش را به تصویر بکشم...

از همه بدتر قسمت غذا خوردن این دیو ۶ ساله است...

طوری کثیف غذا میخوره که با به یاد آوردنه حرکاتش میتونم برای استفاده جهت رژیم و کاهش وزن

استفاده کنم...

یعنی یادم که میاد چه جوری تو غذا خوردن کثیف کاری میکنه واسه ۶ روز از اشتها میرم!!!

و جالب اینجاست که این خاله ماه و مهربون من فقط میگه پسرم.... نکن...

آفرین، پسر خوبی باش...

و این دیو کوچولو اصلا بکن و نکن حالیش نمیشه!!!!

در هر صورت با فاکتور گرفتن قسمتهایی که دیو کوچولو روی اعصاب پاتیناژ میرفت، خوش گذشت....

پینوشت: یک جایی رادین (دیو کوچولو) در حاله دویدن لبه یک پرتگاه بود که کنارش گارد ریل داشت، حواسش نبود و زیر پاش خالی شد... همین که سر خورد به سمت پایین ، ماندانا خواهرش با یک شعف خاصی گفت:آخ جون، مُرد و راحت شدیم...!!! البته خاله عزیزم به موقع عمل کرد و از پشت یقه به سرعت رادین را گرفت و کشید بالا....

تکرار...

 

با عرض سلام وخسته نباشید به همه دوستان....

بله...

ما هستیم...

زنده هم هستیم...

اما حرف خاصی برای گفتن نداریم...

روزهای تکراری...

کارهایی که هر روز برای پایان نامه ام انجام میدهم و بی نتیجه است!!!

به دوستان و اساتید محترم اعلام کرده ام پروژه هایی که خیلی خاص است یا مقاله ها با رنکینگ

بالا اگر خار چشمشان است، بیاورند تا من تکرارش کنم و اثبات کنم که جواب نمی دهد...!!!

یعنی مدیونید فکر کنید تا حالا هر کدوم از کارهایی که انجام داده ام نتیجه دلخواه را داشته...

آیدین هم هست...

مثل همیشه تصمیم میگیرم حالش را جا بیاورم، اما وقتی زنگ میزند دلسوزیم گل می کند!!!

دیگر هم هیچ خبری نیست!!!

پینوشت: امروز تو مترو یک دختر خانومه بیست و چند ساله سر نشستن ، یک خانومه حدودا ۵۰ ساله  را قورت داد!!! می گفت اینجا که شما میخواستید بنشینید چون من روبه روش ایستاده بودم جای منه!!!