بر و رو...

 

خیلی یکهو دچار خشکی پوست شدم...!!!

یعنی خیلی یکهویی هم که نبود ...

بی توجهی من به اینجا کشوندش...

اولش از یک خشکی پشت پلکم شروع شد...

چون سابقه اگزما پوستی داشتم خود درمانی با بتامتازون را پیش گرفتم....

بعد حالت سرما خوردگی پیدا کردم...

خود درمانی آنتی بیوتیک را پیش گرفتم...

بعد گوشم گرفت...

دیدم دیگه خود درمانی جواب نمیده و رفتیم دکتر...

دکتر کلی دعوایمان کرد که تو اصلا سرما خورده نبودی...

چرا آنتی بیوتیک؟؟؟

چرا بتامتازون؟ پوستت را چروک میکنه...

و دکتر جان کلی قرص و اسپری حساسیت به ما داد...

کمی بهتر شدیم و بعد دوباره خشکی پوستمان شدت گرفت و گونه هایمان هم خشک شد...

حالا هر چه به دکتر های پوست هم زنگ میزدیم هیچ کدام وقت نمیدادند!!! می گفتند بعد از عید....

هر چه ما توضیح میدادیم هیچ معلوم نیست بعد از عید این پوست ما به چه وضعی بکشد!

منشیان گرامی تق قطع میکردند!!!

دیگر امروز چاره ای ندیدیم جز آویزان شدن به کلینیک ۱۶ آذر و به زور خودمان را در وقت دکتر

پوستش جا دادن...

از ۱۲ تا ۴ یک لنگه پا ایستادم تا نوبتمان شود....

نمیدانم این دم عیدی چرا همه یاد دکتر پوست رفتن افتادن؟؟؟

در هر صورت دکتر جان ۷۰ هزار تومان بایودرم و کوفت و زهر مار برای این پوست ما نوشته

و تشخیص فقط و فقط حساسیت بود...

خدا به خیر کند...

بر و رویمان هم دارد می رود....!!!

 

 

ارزش دوستی...

 

این روزها به هیچ عنوان به دلیل از دست دادن فرصت تحقیقاتی ناراحت نیستم...

اما از رفتار دوستانم به شدت ناراحتم...

دوستانی که بیش از ۱ سال تقریبا هر روزمان از ساعت ۸ صبح تا ۷ بعد از ظهر با هم طی شده...

دوستانی که همراهشان مسافرت رفتم...

سینما رفتم...

کافی شاپ ها ی انقلاب تا ولیعصر را یک به یک با آنها امتحان کرده ام...

هر روزم را با آنها سر کرده ام...

با خنده شان خندیدم و با گریه شان اشک ریختم...

دوستانی که فکر میکردم خیلی با هم دوستیم...

این روزها هر لحظه دارد برایم رو می شود که چه کارها که برای نرفتنم نکردند...

این روزها هر لحظه دارد برایم رو می شود که چه کارها که  برای رفتنشان نکردند و چه ضربه ها

که به من و دیگران وارد نکردند و حتی حاضر به وارد کردن بیش از ینها بودند برای یک مسافرت

کمتر از ۳  ماه...!!!

مگر این ۳ ماه چقدر ارزش دارد؟؟؟؟

یعنی دوستی ارزشش از ۳ ماه اروپا کمتر است؟؟؟

کاش این اتفاق ها نیافتاده بود...

کاش هنوز آنی و هانا همان دوستانی بودند که با هم خندیده بودیم و با هم گریه کرده بودیم...

کاش...

 

 

سرانجام...

 

فرصت های تحقیقاتی مرکز مشخص شد...

من انتخاب نشدم...

اما در این پروسه دوستانم را به خوبی شناختم...

کسانی که حاضر بودند من نروم... حتی اگر خودشان هم فرستاده نشوند!!!

استاد راهنمای گرانقدر هم که اوضاع را خیلی نامناسب دید گفت اصلا از ارشد ها کسی را نمی فرستیم

و فقط دکتری...

من در مقابل تصمیم دکتر خندیدم....

و آنی داد و بیداد راه انداخت ...

سوپروایزر مرکز از من تشکر کرد و گفت ممنون که عکس العملت نسبت به تصمیم دکتر خوب بود!!!

حالا از اون موقع تا حالا دارم به این فکر میکنم که مگر من چه عکس العمل دیگه ای میتونستم داشته

باشم؟؟؟

پینوشت: آنی وقتی دکتر گفت قرعه کشی کنیم مخالفت کرد و گفت نه... بعدش که دکتر گفت حالا که اوضاع اینجوریه از ارشدها اصلا نمیفرستم و یکی از دانشجویان دکتری را انتخاب کرد آنی بعد از داد و بیداد، برگشته میگه کاش قرعه کشی میکرد!!! میگم دکتر که از اول گفت، خودت مخالفت کردی... میگه آخه فکر میکردم دکتر ۱۰۰٪ من را انتخاب میکنه  و اونجوری ممکن بود اسم من در نیاد!!!! 

 

sos...

 

اینجا دختری هست به نام آلیس...

دختری که از همه عالم و آدم انگار که بریده...

حالا حس میکند ته خط قرار گرفته...

نیایید قضاوتش کنید که دارد دروغ میگوید و این حرفها...

فرض را بگذارید روی اینکه شاید همه این حرفها فقط ۱٪ واقعیت داشته باشد...

اگر راهی به ذهنتان میرسد کمکش کنید...

من پیشنهادم مشاورین بهزیستی بود...

شما اگر راه بهتری میشناسید دریغ نکنید...

شاید که یک زندگی را توانستید به آرامش برسانید...

این وبلاگ و نظراتش را میبیند... اگر مایل هستید همینجا نظر بگذارید تا بشود بحث کرد و راه بهتر

را انتخاب کرد...

چون نظرات وبلاگ خودش تاییدی است و زیر نظرات هم پاسخی داده نمی شود...

 

 

دوباره آرامش...

 

نمیدانم تو ساحری یا جادوگر...

 

پینوشت: فرصت های تحقیقاتی مرکز همچنان بی سر و سامان است... فکر میکنم به آنی داده شود چون پدرش مدیر ارشد شرکت نفت است و روابط کاری هم با استاد دارد و پدر جانشان چند بار هم تماس گرفته با استاد جان که این آنی ما را بفرستید بلاد کفر ... ولی استاد جان به ما گفته شاید قرعه کشی کنیم!!!

پینوشت: دوست عزیزی که خصوصی نظر گذاشتی که نظرات پست نخبه پروران را باز کنم یا پست جدیدی بگذارم چون شما جایی برای صحبت در این مورد ندارید، واقعا شرمنده ام... چون هرچه باید گفته میشد ، گفته شده... و دیگر حرفی برای گفتن نیست... من حتی به دانشکده فنی مراجعه کردم و اونها هم راهکار دادن اما چون راهکارش خیلی برای اون آقا گرون تموم میشد من دیگه پیگیرش نشدم...

پینوشت: من یک جمله در مورد این مشاور عزیز حتی در پینوشت مینویسم توسط کانتهای خصوصی خورده می شم!!! آروم عزیزان، چتونه؟راستی چطوری هم را خبر میکنید که من حتی یک جمله مخالف نوشتم؟؟؟ بنده که گفتم فعلا کاریش ندارم... اگر امسال خداحافظی کرد و رفت که دیگه تموم شده ولی اگر همچنان در این کار باقی موند بنده به پیشنهاد دانشکده فنی عمل میکنم که هیچ نوع وقت و هزینه ای از بنده نمیگیره و ایشون میدونن و دانشکده فنی...

ادامه نوشته

غیر قابل پیش بینی...

 

این روزها بیش از هر زمانی دارم به این نتیجه میرسم که زندگی بیش از آن چیزی که فکرش را

میکنم پیچ و خم دارد...

پشت هر پیچ معلوم نیست چه موقعیتی قرار دارد...

تا پیچ را رد نکنی امکانی برای دیدن آن طرف پیچ نیست...

اما امان از زمانی که پیچ ها را با سرعت تمام رد کنی و یک جایی خیلی دور تر از نقطه آغاز تازه

یادت بی افتد که... وای چه طور گذشت...؟؟؟

خانوم دکتر مرکز را یادتون هست؟

همون که میگفتم خیلی با من بده... همون که اوایل هر روز اشکم را در می آورد...

حالا دیگر رابطه مان بد نیست...

رابطه مان مثل دو تا خواهر شده...

راستش را بخواهید ته دلم دوستش دارم و حس خوبی بهش دارم...

دوستانم میگویند اینکه رفتارش با تو خوب شده از عذاب وجدان است...

خودش فهمیده خیلی بهت بدی کرده...

اما من حرفشان را قبول ندارم...

من یک دختر لوس و ننربودم که  در این مرکز خیلی بزرگ شدم و بخشی از این رشد را مدیون همان

 رفتارهای توهین آمیز خانوم دکتر بودم!!!

خانوم دکتری که میگویم، دختری است که پس فردا ۳۲ سالش می شود...

بسیار موفق و پر تلاش...

حالا این خانوم دکتر و آه کشیدن در یک جایی از مسیر زندگی چه ربطی به هم داشت؟

یک روز برایم صحبت میکرد از آنچه گذشته...

اینکه چطور تخته گاز پیش رفته بدون اینکه از مناظر اطراف لذت ببره...

بدون تفریح و مسافرت خیلی فوق العاده...

از جایگاهش ناراضی نیست...

اما دودلی به سراغش آمده که آیا از ۱۸ سالگی تا حالا زندگی را واقعا زندگی کرده...؟؟؟

در چشمانش گاهی غمی میبینم و گاهی حس میکنم که دنبال ۱۴ سال گذشته میگردد...

نمی دانم اگر به ۱۴ سال پیش بازگشتش دهند چه طور زندگی میکند...

اما ته چشمانش به من میگوید که این راه را با این سرعت نخواهد آمد...

کاش وقتی ۳۲ سالم می شود یک دختر ۲۴ - ۲۵ ساله نیاید و ته چشمان من را اینطور تفسیر نکند...

کاش بیاید و بگوید که شوق زندگی را در انتهای نگاهم میبیند و یک رضایت ذاتی از آنچه که گذشته...

آرزوی بزرگی است اما کاش شدنی باشد...

پینوشت: این ۲۵ سالی که از زندگی من گذشته تجربه نکردن یک چیز دلم را خیلی میسوزاند!!! من عاشقی نکردم... از آن عاشقی ها که یک عشق دو نفره جریان دارد... هر دو به شوق با هم بودن نفس میکشند... از همان عشق های ۱۷ -۱۸ سالگی... . من همیشه خودخواه تر از این حرفها بودم و جایی هم که خودخواه نبودم اشتباه انتخاب کردم... تا اینجای کار که عاشقی را سوزاندیم، امیدوارم ادامه مسیر را بیش از این به آتش نکشم!!!

 

 

فرصت...

 

امروز فرصت های مطالعاتی مرکز اومد...

۲ تا فرصت حدوداً این طور که سوپروایزر مرکز گفت ۳ ماهه...

یکی سوئیس و یکی آلمان...

۲ نفر را استاد راهنمای گرامی کاندید کرده که یکی از این ۲ نفر به دلایلی رفتنش قطعی نیست...

و در صورت نرفتن اون کاندید بعدی من هستم...

لطفا دعا کنید...

خواهش میکنم دعا کنید که فرصت به من برسد...

نگران اون شخصی هم که گفتم به دلایلی رفتنش قطعی نیست نباشید، دلایل بدی نیست...

خودش هم راضی به رفتن نیست...

تو را جان هر کسی که دوستش دارید دعا کنید بنده بروم فرصت...

میدانید برای پذیرش گرفتن دکتری خیلی برام کمک هستش...

خدایــــــــــا ناامیدم نکن...