مهربان...لرزان...

 

میدونم خیلی مسخره است آدم تو این شرایط آپ کنه...

ولی واقعا فکر دیگه ای برای گذروندن وقت به ذهنم نرسید...

الان واقعا حالم بده...

کلی آدم هم دقه به دقه زنگ میزنن و میپرسن چی شد؟ چی شد؟

این سایت سازمان سنجش هم که هنگ کرد...

یک لحظه لینکه :

براي مشاهده کارنامه اوليه آزمون تحصيلات تکميلي (دوره هاي کارشناسي ارشد ناپيوسته داخل )سال 1389 اينجا را کليک نماييد

اومد و دوباره پرید....

حالا از ساعت ۸ تا الان من لحظه به لحظه آویزونه این سایتم و هنوز نشده که ببینم....

شما همچنان دعا کنید....

 

مهربان با خودش درگیر....

 

هم اکنون مهربانی هستم که نشسته ام و دیگر دارم از استرس خفه می شوم...

هر کاری که فکرش را بکنید کرده ام که وقت بگذرد...

تا امروز چنین روز طولانی نداشته ام!!!

بعد از ظهر که من را جون به جونم می کردن باید می خوابیدم مگر حتی یک لـــحظه

خوابم برد؟

هزار و یک جور فکر به ذهنم رسید...

اولش گفتم چرا هیچ کس در زندگی ام نیست که بشود این استرس را باهاش تقسیم کرد....

بعد یاد آیدین افتادم....

راستش دلم کمی هم براش تنگ شد... و در آخرش یاد همه اذیتهایی که تا الان در حقم

 کرده افتادم...، به خدا گفتم یادت هست که چقدر اذیت شدم ،خوب الان یک خورده جای

اون همه حرص و عذاب و افسردگی خوشحالم کن...

بعد هم گفتم پاشم برم حمام....

در حمام هم یاد کتاب راز افتادم.... این که به هرچه که فکر کنیم جذبش می کنیم!!!

حالا واقعیت دارد یا نه دیگر مهم نیست... مهم این است که اگر ۰.۰۱٪ هم احتـــمال

واقعیت داشته باشد پس بهتر است شانسش را از دست ندهم...

پس همه با هم فکر می کنیم که من رتبه ام یک رقمی شده...،حالا جهنم و ضــــــرر

دورقمی شده...

 

مهربان در شمارش دقایق...

 

تا امروز چیزی حدود ۲ ماه و نیم از برگزاری کنکور ارشد گذشته...

اوایل خیلی برام مهم نبود....

یعنی میگفتم من چه قبول بشم و چه نشم از ایران میرم...

اما کم کم حرفهای خیلی ها یک خورده من را ترسوند...

که بدون فوق لیسانس از ایران رفتن ممکنه از اینجا مونده و از اونجا رونده بشم....

من اهله ریسک هستم...، با اینکه مهاجرت تحصیلی  را اصلا ریسک نمیدونم...

اما واقعا نمی تونم خودم را خیلی زود به سطحی که باید ، تو زبان برسونم...

شرایط خاصی برام پیش اومده که باید اواسط خرداد تا مهر از تهران برم.... و هنوز

نمیدونم اونجایی که دارم میرم کلاس زبان درست و حسابی داره یا نه....!!!

میدونم که میشه خودم بخونم... ، اما زبان تنها استثناء زندگی من هستش که هیچ وقت

به دله خودم و بدون زور نخوندمش و فکرم نکنم بخونمش!!!

البته الان دارم به خودم می قبولونم چه زوری بیشتر از اینکه تو می خوای بری....؟

اما مگه تو کتم میره؟

کمتر از ۲۲ ساعت دیگه رتبه های ارشد میاد... و بعد از اون باید ۳ ماه و نیم صبر کنم

تا جواب انتخاب رشته بیاد...

من واقعا به سرنوشت اعتقاد دارم....،پس نگرانیم بی خوده...

باید مثل همیشه بگم... خدایا هرچی خیرم هست همون بشه...

اما خدا جون گاهی تحمله خیری که خیلی مطابقه میل ما نیست سخته!!!

پینوشت : اینجور که معلومه تربیت مدرس شبانه نداره....!!! اقبال را میبینید؟

پینوشت : این چند ساعت مثل چند سال داره برام میگذره...نمیدونم چرا؟؟

 

مهربان وسنجش...

 

سلام دوستان گرامی...

بنده زنده هستم و علت آپ نکردن اینجانب فوت ناگهانی اینجانب نمی باشد...

والا عرضم به حضورتون که تعطیلات را در ولایت به سر بردم...

سه شنبه هم اول صبح کلاس داشتم و همون سه شنبه از ولایت برگشتم و روانه کلاس

زبان گشتم...

اما نمی دونم چرا یهویی سرما خوردم...

این شد که دیروز نیومدم آپ کنم و بعضی از دوستان فکر کردن من یا فوت کردم یا رو

به موتم....!

راستی جمعه رتبه های ارشد میاد...

دعا کنید رتبه ام خوب بشه بنده هم همون لحظه که رتبه ها اومد ، رتبــه ام را میزارم

اینجا که ثمره دعاهاتون را ببینید...

به خدا اینقده حال میده آدم ببینه دعاش مستجاب شده.... اگر تا حالا حسش نکردید حالا

امتحان کنید...

دعا کنید من رتبه ام یک رقمی بشه... ،حالا جهنم و ضرر دیگه آخرش دو رقمی بشه...

اونوقت ساعته ۲۰ روز جمعه بیاین و ثمره دعاتون را ببینید...

حالا یک موضوع بسیار جالبتر...

وقتی پاسخنامه اولیه سنجش اومد و سنجش اطلاعیه زد که اساتید و دانشجویان اگـــــر

اعتـراضی به جواب سوالها دارن برای سایت سنجش ایمیل بزنن...

ما هم چند تا سوالی که مطمئن بودیم جوابش غلطه و با چند تا از استاد ها هم مشورت

کرده بودیم براشون میل کردیم...

و اما تا امروز....

نه دوستان اشتباه نکنید...،برام تقدیر نامه نفرستادن...

هنوز که هنوزه هــر روز من دارم میرم تو سایته سنجش و کد رهگیری اعتراضم را

وارد می کنم و سنجش جواب میده....

     درخواست شما در حال پیگیری می باشد

یعنی من که دیگه کم آوردم جلو سنجش....

می خوام براشون ایمیل بزنم دستتون درد نکنه دیگه...

جوابها جمعه میاد ، ما که بی خیال شدیم ....

جناب سنجش شما هم بی خیال بشید و این پیگیری را دیگه لغوش کنید.... 

پینوشت:دوست جونها ،جون هر کسی که دوست دارید دعا کنید رتبه ام خیلی خوب بشه...باور کنید اگر خوب نشه عقده ای میشم....

 

مهربان طبقه معمول...

 

زندگی طبقه معمول در حال گذر است....

مثلا نشسته ام توی خونه که زبان بخونم.... اما دلم شدیدا بیرونه!!!

بیرون داره نم نم بارون میاد و من شدیدا دلم قدم زدن می خواد....

هیچ اتفاقی نیافتاده...،منتظره هیچ خبری هم نیستم...

فکر می کردم تعطیلات تو این منطقه سبز و کوچیک خیلی خوش بگذره...

اما خیلی معمولی داره میگذره... ، معمولی تر از هر چی که فکرش را کنید ....

 

مهربان در کلاس 7 ساعته...

 

داداشی نیما را پیدا کردم....

رفته کرمانشاه سمینار ...

بنده خدا را کلی اذیتش کردم  و سر به سرش گذاشتم...

برای دکتری آمریکا اقدام کرده بود که پذیرش شده... ، حالا برگرده تهران حسابــــــــی

میندازمش تو خرج....

جداً خیلی پسر خوبیه....،" با توجه به اینکه به نظر من همه آدمهای دنیا خوبن مــــگر

اینکه خلافش ثابت بشه!!!"

این دولت هم که برای تعطیلی شنبه و یکشنبه شل کن ،سفت کن درآورده...

مگر مردم مسخره اینا هستن که یک بار میگن تعطیله دوباره میگن غلط کردیم... تعطیل

 نیست!!!

ما همه روی حرفِ دیروز موسسه زبانی که میرم و اونها هم گفتن تعطیله برنامه ردیـف

کردیم و واقعا دیگه نمی شد کنسلش کرد...

من خودم به شخصه اگر بخوام کنسلش کنم  برنامه کلی آدم دیگه را خراب می کنم...،به

همین خاطر امروز کلی  آویزون موسسه شدیم که ما برنامه ردیف کردیم... نمی تونــیم

بیایم...و ...

و موسسه اقدامات لازم را مبذول داشت....

حالا چه اقدامی؟

عرض می کنم....

ما فردا از ساعت 9:30 تا 4:30 بعد از ظهر میریم کلاس زبان...

می دونم به فکر هیچ احد و الناسی نمیرسید... ، کلا مدیریت این آموزشگاه فوق الـــعاده

 باهوشه...

پینوشت: اونچه که خوندید جوک نبود پس خواهره من، برادرم نخند... به هرچی بخندی خدا سرت میاره...

 

زن کجا و مرد کجا!!!!

 

والا این بحث همیشه و همه جا بوده که تو هر رشته ای مردها بهتر از زنها بودن...

آشپز ، شیمیست ، فیزیک ، پزشک...

کلاس زبان ما هم از این بحث بی نصیب نبوده...

امروز همون پسرک نقاش که هم نام آیدین هستش این بحث را راه انداخته بود!!!

هرچی اون می گفت یکی من جوابش را میدادم!!!

آخرش برگشته میگه آره شما زنها فقط تو یک چیز موفق بودین... جادو!!!

همه جادوگرها زن بودن....

بنده هم فرمودم : زیاد ناراحت نباشید به جاش همه غول ها هم مرد بودن!!!

دلم می خواست ازش بپرسم چه کسی جز زن می تونه مادر باشد؟می تونه محبـــت کنه

بی هیچ چشم داشتی؟ کدام موجودی می تونه همسر باشه...، کدام موجودی در جـــــهان

می تونه اینگونه همراه باشه؟ کدامتان مردی را سراغ دارید که به اندازه یک زن صبور

 باشه ...؟؟؟

پینوشت :همیشه امکانات چه از نظر تحصیلی و چه از نظر شغلی برای مردان چند صد بـرابــر زنان بوده،با این همه ۶۰ دانشمند از ۱۰۰ دانشمندی که جهان را متحول کردن زن بودند

 

مهربان..مترو...آغوش!!!

 

امروز صبح وقتی رسیدم ایستگاه دروازه دولت دیدم بـــــــــــــــله،صحرای محشر که

میگن همین ایستگاهه دروازه دولته!!!

چند دقیقه ای واستادم و یک واگن اومد...

اینقده پر بود که اگر یکی از این طرف وارد واگن میشد،اون ته های واگن بی بروبرگرد

 یکی خفه میشد!!!

ما هم مثل خانوم های بسیار های کلاس ایستادیم و به مردمی که سعی میکردن خودشون

را به زور درون واگن بچپونن با یک نیشخند تمسخر آمیزی نگاه میکردیم...

اما وقتی واگن رفت و ۱۰ دقیقه گذشت و واگنی نیومد...

۱۵ دقیقه گذشت و باز هم نیومد...

۲۰ دقیقه که گذشت و باز هم نیومد ...

 به خودم گفتم نگو چرا ملت اونجور می کردن و یحتمل فکر کردن من منگولم که این

طور لبخند بر لب وایستاده ام و نگاهشون میکنم!!!

در همین افکار بودم که دیدم واگن دارد سوت کشان وارد ایستگاه می شود!!!

گفتم شده باشه منم برم رو سر و کول مردم دیگه باید سوار بشم...، اومدیم و ۲۰ دقیـقه

دیگه باز هم طول کشید تا واگن بعدی بیاید!!!

همین که واگن ایستاد دیدم واگن خانومها که اصلا امکان ورود وجود نداره!!! گفتم بــه

جهنم و دویدم واگن بغلی و دقیقا مثل قوم بربر من هم خودم را چپوندم تو واگن...

بعد از من هم یک خانوم و یک دختر خانوم دیگه با مصیبت وارد شدن و ورود این دو تا

 خانوم باعث شد بنده دقیقا در میان دو تا آقا قرار بگیرم...

یک کمی خودم را کشیدم به سمت اون دوتا خانوم...

اما مگه فایده داشت؟

یکی از این آقایون به شدت جذب بنده شده بود...

اول پشتش چسبیده بود به پشتم...

توی اون شلوغی که فن ها هم کار نمیکرد با هزار مصیبت چرخید تا روی مبارکشان

به پشت من قرار بگیرد...

هرچی من خودم را به خانم رو به رویی نزدیک تر میکردم و جمع و جورتر وامیستادم

این آقا همچین راحت تر خودش را ولو میکرد!!!

آنچنان جام تنگ بود که حتی نمی تونستم برگردم یک نموره چپ نگاهش کنم!!!

اینقده چندشم شده بود که گفتم جهنم و ضرر ، ایستگاه طالاقانی پیاده میشم!!

اما واگن نگه نداشت و بدون توقف از ایستگاه طالاقانی گذشت!!!

تو دلم گفتم ای خدا،عجب شانسی داره این یارو!!! یعنی اینقدر احتیاج داشت که تو هم

 هواش را داری...؟

من نمیدونم تو اون حالتی که همه نفس کم آورده بودن این چه حالی داشت ...

اونوقت اینقدرم جمعیت فشرده بود که خودش هم نمیتونست جم بخوره اما باز تمام تلاشش

را میکرد که کاملا به من چسبیده باشه!!!

همین که رسیدیم هفت تیر بنده به صورت یک گوله خودم را پرت کردم بیرون...

اما تا دو ساعت شدیداً حالت تهوع داشتم...

الهی که بگم چی بشه...،امروز همه اش مانتوم را بو می کردم ببینم بوی عرق یارو رفته

 یا نه!!!

 

مهربان و مذکرات...

 

ادامه نوشته

یاد باد آن روزگاران...یاد باد

 

یک روزهایی خیلی دوست های خوب اینجا داشتم....

یک مهربان دیگه(خواهری)

مهتاب خانومی

داداشی نیما

صدف جون

ثمین عزیزم

هدی جونم

و....

چرا هیچ کدومتون نیستید؟ خیلی دلم براتون تنگیده....

آریانا جون و شیوای مهربونم و مطهره جان مرسی که حداقل شما تنهام نزاشتید...

 

مهربان در تفکر....

 

ادامه نوشته

آخر مهربان خودش پشتش را خاراند...!

 

به جان خودم هر کسی که گفته کسی نخارد پشت من جز ناخن انگشت من....

 درّ و گهر گفته...

چرا؟

عرض می کنم...

من الان 2 ماهی میشه که برگشتم تهران....

در 4 سالی که نبودم سیم تلفن اتاقم را قطع کرده بودند...!!! حالا چرا نمیدونم...

این 2 ماه اینجانب مهربان هر چه به والدین گرامی گفتیم همان کسی که این سیم را

قطع کرده خودش هم وصلش کند... هیچ کس به روی مبارک خودش نیاورد...

تا اینکه امروز خودم آستین همت را بالا زده و این سیم مبارک را وصل نمودیم...

آخیش...

دیگه راحت شدم...

به جانه خودم از امروز دیگه هر روز وبلاگ را چک می کنم... این دو ماه به مصیبتی

با خط تلفن پذیرایی وارد وبلاگ میشدم... اما حالا دیگه را حت شدم ...

آخیش .....

راستش یک چیزی هست که خیلی دلم می خواد بگم... اما نمی دونم چرا نمی تونم...

خیلی رو دلم سنگینی می کنه... اما گفتنش انگار که سخت تر از نگه داشتنش تو دلمه...

می دونم دوستایی که میان اینجا همشون با گفتن این حرفها ازم دیگه قطع امید می کنن

و نیما جان هم که میاد میگه مازوخیسم داری....!!!

همه اش را میدونم...

پس بزار باشه واسه یک وقت دیگه...

پاتیناژ بر اعصاب مهربان ...

 

همین الان دوستم الناز زنگ زده بود...

بعد از سلام و احوال پرسی دقیقا به حالت ضربتی میگه: مهربان رتبه ارشدت چند شد...؟

میگم : کو تا آخر اردیبهشت؟

میگه : چرا آخر اردیبهشت؟ دیشب جوابهاش اومده....

بنده به حالت غش توام با ضعف اومدم رو سایت سنجش ... میبینم هیچ خبری نیست...

کلی فحشش دادم....

پینوشت : برام سوال شده که چرا دوستان اینقده پاتیناژ روی اعصاب من را دوست دارن؟