امروز صبح وقتی رسیدم ایستگاه دروازه دولت دیدم بـــــــــــــــله،صحرای محشر که
میگن همین ایستگاهه دروازه دولته!!!
چند دقیقه ای واستادم و یک واگن اومد...
اینقده پر بود که اگر یکی از این طرف وارد واگن میشد،اون ته های واگن بی بروبرگرد
یکی خفه میشد!!!
ما هم مثل خانوم های بسیار های کلاس ایستادیم و به مردمی که سعی میکردن خودشون
را به زور درون واگن بچپونن با یک نیشخند تمسخر آمیزی نگاه میکردیم...
اما وقتی واگن رفت و ۱۰ دقیقه گذشت و واگنی نیومد...
۱۵ دقیقه گذشت و باز هم نیومد...
۲۰ دقیقه که گذشت و باز هم نیومد ...
به خودم گفتم نگو چرا ملت اونجور می کردن و یحتمل فکر کردن من منگولم که این
طور لبخند بر لب وایستاده ام و نگاهشون میکنم!!!
در همین افکار بودم که دیدم واگن دارد سوت کشان وارد ایستگاه می شود!!!
گفتم شده باشه منم برم رو سر و کول مردم دیگه باید سوار بشم...، اومدیم و ۲۰ دقیـقه
دیگه باز هم طول کشید تا واگن بعدی بیاید!!!
همین که واگن ایستاد دیدم واگن خانومها که اصلا امکان ورود وجود نداره!!! گفتم بــه
جهنم و دویدم واگن بغلی و دقیقا مثل قوم بربر من هم خودم را چپوندم تو واگن...
بعد از من هم یک خانوم و یک دختر خانوم دیگه با مصیبت وارد شدن و ورود این دو تا
خانوم باعث شد بنده دقیقا در میان دو تا آقا قرار بگیرم...
یک کمی خودم را کشیدم به سمت اون دوتا خانوم...
اما مگه فایده داشت؟
یکی از این آقایون به شدت جذب بنده شده بود...
اول پشتش چسبیده بود به پشتم...
توی اون شلوغی که فن ها هم کار نمیکرد با هزار مصیبت چرخید تا روی مبارکشان
به پشت من قرار بگیرد...
هرچی من خودم را به خانم رو به رویی نزدیک تر میکردم و جمع و جورتر وامیستادم
این آقا همچین راحت تر خودش را ولو میکرد!!!
آنچنان جام تنگ بود که حتی نمی تونستم برگردم یک نموره چپ نگاهش کنم!!!
اینقده چندشم شده بود که گفتم جهنم و ضرر ، ایستگاه طالاقانی پیاده میشم!!
اما واگن نگه نداشت و بدون توقف از ایستگاه طالاقانی گذشت!!!
تو دلم گفتم ای خدا،عجب شانسی داره این یارو!!! یعنی اینقدر احتیاج داشت که تو هم
هواش را داری...؟
من نمیدونم تو اون حالتی که همه نفس کم آورده بودن این چه حالی داشت ...
اونوقت اینقدرم جمعیت فشرده بود که خودش هم نمیتونست جم بخوره اما باز تمام تلاشش
را میکرد که کاملا به من چسبیده باشه!!!
همین که رسیدیم هفت تیر بنده به صورت یک گوله خودم را پرت کردم بیرون...
اما تا دو ساعت شدیداً حالت تهوع داشتم...
الهی که بگم چی بشه...،امروز همه اش مانتوم را بو می کردم ببینم بوی عرق یارو رفته
یا نه!!!