من هستم...
وصل میشم اونم با سرعت خیلی پایین... هیچ خبری نیست... همه چیز مثل قبله...
وصل میشم اونم با سرعت خیلی پایین... هیچ خبری نیست... همه چیز مثل قبله...
امروز وقتی با متروداشتم بر میگشتم خونه یک آخوند صندلی روبروم نشسته بود...
باید چهره اش را میدید...
من کلا از جماعت آخوند خوشم نمیاد... اما واقعا این یک چیز دیگه بود...
یک چهره فوق العاده آروم...
چهره ای که نگاه کردن بهش دنیا دنیا آرامش به آدم منتقل میکرد....
دلم می خواست باهاش صحبت کنم...، دلم میخواست ازش بپرسم مگــــر چقدر درونش
آرومه که چهره اش اینطور به آدم آرامش میده...
خیلی دلم می خواست برم کنارش بشینم و صحبت کنم...
اما مانتویی که تنم بود زیادی تنگ بود و موهام هم خیلی بیرون بود....
واقعا خجالت کشیدم برم کنارش بشینم...
گفتم ممکنه فکر کنه دارم مسخره اش می کنم....
پینوشت : اتفاقات اخیر باز هم داره آرامشم را ازم میگیره...،دلم هنوز گریه می خواد....
بعضی موقع ها بیانه بعضی از چیز ها خیلی سخته...،حالا وقتی اون موضوع خیـــلی
آمیخته با احساس باشه و از عقلانیت فاصله بگیره سخت تر هم میشه...
دقیقا چیزی که من را داره خیلی اذیت میکنه و تلاش میکنم به روی خودم نیارم...
سعی میکنم احساساتم را کنترل کنم و یا خودم را یک جوری مشغول کنم...
اما گاهی مثل الان عود میکنه و حسابی همه احوالاتم را به هم میریزه!!!
دلم گریه می خواد اما مادر بزرگم چند روزیه خونه ماست و مهمونه اتاق من.هیچ جایی
ندارم که بتونم راحت گریه کنم...!!
پینوشت : آیدین از روسیه برگشته...
پینوشت : بنده عود را اوت نوشته بودم...یکی از دوستان خصوصی متذکر شدند!!! حالاخصوصی گذاشته اند که من شخصیتم خورد نشود... اما عزیزان خوب غلط مینویسم بگید!! حالا چه کار کنم که من در همه زبانها مشکل دارم؟؟
امروز این همه از درد و مرض ملت شنیدم شبیه مرض شدم!!!
اون پسرکِ نقاش که تو کلاس زبانمون بود ...، همون که هم نام آیدین هستش...
خیلی یک دفعه ای متوجه شدن برادرش تومور داره....
این جور که دکتر ها گفتن خیلی هم پیشرفته است....
بعدش هم معلممون گفت باید بره عمل کنه و ۱۰ تا کیست تو سینه اش داره....!!!
بنده خدا خیلی هم میترسید...،چون سنش کمه و پدر و مادرش فوت کردند و سرپرستی
خواهر و برادرش را به عهده داره...
بعدش هم یکی دیگه از بچه ها گفت دوست صمیمیش تومور گرفته و در عرض ۲ ماه
اینقدر پیشرفت کرده که کور شده....
آخرش هم یکی دیگه از بچه ها که پرستاره کلی از درد و مرض هایی که میبینه گفت....
خدا جونم کمکشون کن...
کلا روحیه ام پنجول کشیده شده امروز...، حوصله هیچی را هم ندارم...
رتبه ام شد :
۲۴۷
البته بهترین رتبه ام...
چون ما ۱۱ تا زیر گروه داریم که هر کدوم رتبه جداگانه دارن...
اما این زیر گروهی که من ۲۴۷ شدم پٌر طرفدارترین زیر گروهمونه...
اما اینکه تهران قبول میشم یا نه میره دیگه تا شهریور....
سالهای قبل که قبول میشده... امسال را دیگه باید دید من چقدر اقبالم بلنده!!!
والا اصلا دیگه اعصابش را ندارم که توضیح بدم که طرف درصدهاش از من کمتره
و رتبه اش از من بهتر شده...
نه یک نفر که n نفر را با این شرایط دیدم....!!!!