کاش بشود...کاش بتوانم...
پسری در حال ورود به زندگی ام است...
نمیدانم باید بگذارم وارد شود یا نه!!
هنوز آیدین هست... هنوز حس میکنم دوستش دارم....
فکرش هم برایم سخت است که به آیدین بگویم : خداحافظ برای همیشه....
وقتی برای خودم تکرار میکنم خداحافظ آیدینم .... بغض گلویم را میگیرد... اشک در چشمم می نشیند...
برای دوستم مهدیس حرف میزنم... از درد ِ دلم می گویم .... از سختی به زبان آوردن و توضیح
یک خداحافظی...
وقتی کلمه خداحافظی را برای خودم تکرار می کنم انگار غم عاالم به دلم نشسته....
ورود ِ پسرک تازه وارد به زندگیم بهانه ای است برای خداحافظی با آیدین...
شاید پسرک را هیچ وقت به زندگیم راه ندهم اما تا آیدینی هست حتی نمی توانم در مورد ماندن یــــــا
رفتن پسرک تصمیم بگیرم.
نمی توانم حتی در موردش فکر کنم....
یاد چیزهایی می افتم که روح ِ من طلب میکند و آیدین هیچ وقت نفهمید!
یا اگر فهمید ، هیچ وقت به روی خودش نیاورد....!
چیزهایی که روحم طلب میکند نه عجیب است و نه غریب...!
مثلا این خواسته زیادی است که از دوست پسرتان انتظار هدیه ی تولد یا یک شاخه گل یا هـــــــر
چیزی که نشان دهد به یادتان بوده است را داشته باشید؟
اصلا مهم نیست که این هدیه چقدر ارزش داشته باشد ... شما بگو یک تکه کاغذ که رویش نوشته
باشد تولدت مبارک!
این خواسته زیادی است که گاهی دلتان بخواهد طرفتان گونه تان را ببوسد و آرام در گوشتان بگوید
دوستتان دارد؟
گاهی آرام در آغوشتان بگیرد در حالی که مطمئنید که این عشقش بوده به شما نه هوسش؟
هر وقت مرا بوسیده ، هر زمان در آغوشم گرفته بیشتر احساس کردم هوسش بوده ام تا عشقش!
این که دلم بخواهد گاهی و فقط گاهی گوشی را بردارد و زنگ بزند و بگوید که دل تــــنگم است
خواسته زیادی است؟
زمانی نزدیک به دو سال و نیم گذشت و من هر روز گفتم فردا درست می شود...
اما دو سال و نیم گذشت و فردایی که من منتظرش بودم نیامد...!!!
حالا دیگر صبرم لبریز شده...
شاید هیچ وقت پسرک تازه وارد را به زندگیم راه ندهم اما انگار وقتش رسیده که با تو خداحافظی
کنم آیدینه من!
کاش بتوانم....
پینوشت : پسرک تازه وارد اسمی دارد نزدیک به سینا اما سینا نیست! اگر خواستم اینجا چیزی در موردش بنویسم اسمش را سینا می گذارم....
مهربان با هوشی غیر قابل باور...
امروز تشریفه مبارک را برده بودم دانشگاه تهران...
صبح با آیدین بودم و بعد از صحبت در مورد انتخاب استاد راهنما قرار شد که من
همین امروز برم دانشگاه تهران و با استادی که با آیدین روش توافق کرده بودیـــم
صحبت کنم و به یارو بگم من را آیدین فرستاده و از همین حرفها دیگه...
به آیدین میگم : ببین می خوام برم تو ، کارت دانشجویی ندارم چه غلطی کنم....؟
آیدین هم فرمودند هیچ به رو خودت نیار!!! سرت را بنداز زیر و برو تو...
من یک خورده فکر کردم و میگم اینجوری که نمیشه!!!
میگه اَه... تو چقده بی دست و پایی!!! از درب علوم پزشکی برو تو هیچکی کاری
بهت نداره!
ما هم خـــــــــــــــــــــَــــــــــر.... کوبیدم رفتم بلوار کشاورز ، درب علوم پزشکی...
حتی یک لحظه فکر نکردم خوب بقیه ملتی که دانشجو اینجا نیستن و میرن تو چه
جوری میرن؟ خوب منم همون جور برم!
همین که رفتم تو آقاهه صدام کرد خواهر... کجـــــــــــا؟
میگم : میرم تو...
میگه : این را که میبینم ، کارت دانشجویی... کجا می خوای بری...؟
میگم : دانشکده ....
میگه : کدوم دانشگاه؟
یک خورده نگاش میکنم و واقعا به خودم شک میکنم...
میگم : آقا دانشجو یک دانشگاه دیگه ام... اومدم دانشگاه تهران با یک اســــــتادی
کار دارم...
میگه : گفتم شاید دانشگاه را اشتباه اومده باشی....!
به جانه خودم این حرف از فحش هم یک پا اون طرف تر بود... فکر کن من اینقدر
گول باشم که دانشگاه را اشتباه رفته باشم...
خوب حتما به قیافه ام میخورد که یارو همچین سوالی میکنه...!
دردسرتون ندم...
اینقده از این در به اون در پاس داده شدم که بالاخره به درون این دانشــــــــگاه راه
پیدا کردم!
به جانه خودم دیگه آخرهاش میخواستم ویلچر اجاره کنم اینقدر که پام درد میکرد...
آخره همه این حرفها بعد از چندین ساعت منتظر شدن برای استاد ارجمند طرف گفت
ما اعتصاب کردیم که فعلا دانشجو نگیریم...! با دانشگاه درگیری داریم...!
بنده هم بی هیچ حرفی گفتم : باشه ، خداحافظ و اومدم....!
پینوشت : خودم هم به حرفه آیدین رسیدم که خیلی بی دست و پا هستم! لازم به یاد آری نیست...
پینوشت : پیش خودمان بماند...، اینقدر که بنده خجسته تشریف دارم درب خروج از دانشگاه را گم کرده بودم و هرچی تلاش میکردم و از هر طرف میرفتم به نرده ها و یک در بسته می خوردم! راستش را بخواهید به سرم زده بود که برم از نرده ها بالا و از اون طرف بپرم تو خیابو نتا هر چی زودتر خودم را از آنجا خلاص کنم...
پینوشت : اگر الان دارید میگردید که من از کدام ولایت و نژاد هستم که اینقدر باهوشم خودتان را زحمت ندهید... تهران به دنیا آمدم و بزرگ شدم، همچنین پدر و مادرم و همچنین پدر بزرگم!!!
مهربان در تفکر....
درست بعد از ظهر همون روزی که جوابهای ارشد اومد آیدین زنگ زد...
با یک اشتیاق خاص پرسید چی شد؟ چه خبر!!!!
خوب کلاٌ اشتیاق در وجود آیدین اون هم برای موضوعی که به من مربوط میشه واقعا غیره باوره....
با یک بی توجهی خاص که میدونم چقده حرصش میده ....
گفتم : چی چه خبر؟
میگه : مگه جوابهای ارشد نیومده؟!!!
میگم : آها... اون را میگی....
میگه : خوب چی شد؟
میگم : تهران....
میگه : کدوم گرایش؟
با همون بی خیالی و بی حسی میگم : گرایش ت....
اونم خوب بلده حرصم را در بیاره با یک لحنه حرص درآر....
میگه : مبارکت باشه.... خوبه دیگه همون که می خواستی شد....
حس میکنم ناراحت شده... مطمئنم اشتباه نمی کنم... آیدین ناراحت شد....
حالا نمی دونم واقعا حس میکنه ضرر کردم! یا دلش می خواست یک جورهایی نزدیکش باشم یا
همون گرایشی باشم که خودش هست تا کاملاٌ از همه جهت روم تسلط داشته باشه...
پینوشت : این که میگم نمی دونم... یعنی اصلا نمی تونم حدس هم بزنم که چی تو ذهنشه!!!
پینوشت : نظرات پست قبل را جواب دادم... مرسی از تبریکات هم دوست جونها....
پینوشت : فردا آیدین را یبینم....
انتظار .... پایان...
جوابهای ارشد اومد...
واقعا خدا یک حال اساسی بهم داد...
خدا جونم مرسی....![]()
دانشگاه تهران قبول شدم...
هورااااااااااااااااااااااااااااا........................................
مهربان در چرخش....
هیچ خبری نیست....
زندگیم روی یک دور باطل افتاده و با دلشوره ناشی از ندونستن اینکه کی جواب ارشد میاد در حال
چرخش روی این دور باطل هستم!!!
خواهرم یک هفته ای هست که پیشمه...
شوهرش رفته مسافرت ...
گاهی با هم میخندیم...، گاهی هم میجنگیم....!!
الکی روزها را شب می کنم و شبها را روز....!
به خدا اگر بگویم هیچ کار مفید و یا حتی غیر مفیدی انجام نمی دهم دروغ نگفته ام...
پینوشت : وبلاگ الهام شاهنده هم نیست شده.... !!! من اینجا نشستم آمار وبلاگ های بسته شده را میگیرم!!!
هدی جونم کجایی؟؟
از اونجا که سرعته نت اینجا فوق العاده است...! من نمی تونم خیلی زود به زود به همه دوست هام
سر بزنم...
وقتی سر میزنم میشینم کامل آرشیو یک ماه را می خونم...
امشب هم رفتم که سری به هدی بزنم...
اما نبود...
نوشته بود تا اطلاع ثانوی تعطیل...
هدی جونم چرا؟ چرا بی خبر؟ یعنی اینجا هم نمیای دیگه؟
دلم برات تنگیده....![]()
من چون کسی که در باد ایستاده میمانم.گاه این باد آرام و دلنواز است چون نسیم و گاه سخت و سرد چون طوفان...