بعضی اتفاقها و سرنوشت ها هست که فقط توی فیلمها می بینی...
وقتی فیلم تموم می شود کلی برای بازیگرش دلسوزی می کنی و آخرش هم میگویی این سرنوشتهای
عجیب و تلخ فقط در فیلم هاست...
مگر می شود اینقدر تلخ؟؟؟
اما گاهی به همان تلخی هم می شود...!!!
شاید حدود ۱۰ سال پیش بود که پسر عمه ام برای دختر کوچکش تولد گرفته بود...
پسر عمه ام گروه موسیقی دارد و با کلی از این آدمهای به اصطلاح هنری رفت و آمد دارد!!!
این که چرا میگویم به اصطلاح هنری در ادامه میفهمید!!!
بعضی ها هستند که هنر مند هستند و ظاهر و باطنشان هم هنری است...
در چشمانشان یک دنیا محبت و پاکی موج می زند...
اما یک عده دیگری هستند که سیگار کشیدن و مشروب خوردن را یکی از لوازم هنری بودن میدانند!!!
این جمعی هم که من در تولد دیدم، هنر خاصی غیر از همین سیگار و مشروب گویا نداشتند!!!
دخترکی هم همراه خاله اش در آن جمع بود که ۱ یا ۲ سالی از من کوچکتر بود...
خاله اش "مریم " گریمور بود و خاله دیگرش "مینا" ادبیات می خواند...
دخترک اسمش نسیم بود و میتوانم بگویم در رقص بسیار هنرمند بود...
واقعا زیبا می رقصید و همه جور رقصی هم بلد بود...
یک خانوم تپل مپل هم به نام شهرزاد آنجا حضور داشت و دخترک ۲ ساله بسیار خوشگلی داشت...
آن خانم هم گویا اسپانسر گروه بود... می گفتند بسیار پول دار است...
دخترک دیگری هم به نام هدیه بچه به بغل ایستاده بود که گویا شوهر پیر و پولداری داشت!!!
هر کدامشان یک جوری به این گروه موسیقی وصل بودند!!!
من همان یک بار دیدمشان... اما خیلی در ذهنم زنده و آشکار باقی مانده بودند!!!
تا اینکه چند روز پیش عمه ام آمده بود خانه ما...
یک دفعه یاد اون جشن تولد و اون آدمها افتادم...
پرسیدم: عمه اون دختره که اسمش نسیم بود و تو تولد پریسا خیلی خوشگل می رقصید، دیگه دیدیدش؟
عمه ام گفت: نسیم؟ آخی نسیم مرد....
من: نسیم مــــــــــــــــــــــــــرد؟؟؟؟ چــــــــــــــــــــــــرا؟
عمه جان: خود کشی کرد!!!
من: چرا خوب؟
عمه: باباش "سعید" معتاد شد، مادر نسیم هم از خونه بیرونش کرد.سعید هم پناه برد ه به خانه مادرش، اما
مینا گفت نباید راهش بدیم تا بره ترک کنه! بعد از همان شبی که سعید را نه زنش و نه مادرش به خانه
راه ندادند سعید برای همیشه گم شد!!! حتی جنازه اش را هم پیدا نکردند!!! ۲ سال بعدش هم نسیم با
قرص پروپرانول خودکشی کرد و نامه ای گذاشت که اگر اعضا بدنش به درد بیماری می خورد،
ببخشند.همه اعضا بدنش هم بخشیده شد و نسیم برای همیشه رفت که در خاک بخوابد...
خیلی ناراحت شدم، گفتم خاله هایش مریم و مینا چه کار میکنند؟
عمه: مریم که عاشق یک مردی شد و از شوهر اولش جدا شد!!! بعد ۱ سال بیشتر با عشق جدید
سازگاری نداشت و دوباره جدا شد و دوباره با یک عشق جدید ازدواج کرد و بعد از ۶ ماه از همسر
سوم هم جدا شد!!! حالا هم شوهر اولش ازدواج کرده و دخترشان را پاس داده به مریم و مریم هم فعلا
که نگهش داشته!!
مینا هم از وقتی برادرش"پدر نسیم " را بیرون کرد و برادرش گم و گور شد فقط قرص اعصاب می خورد
و می خوابد... وزنش ۱ تن شده دیگر!!!
یعنی داشتم از تعجب و ناراحتی پس می افتادم...
ول کن هم نبودم، و فضولی ام را ادامه دادم....
شهرزاد چی شد عمه؟؟؟
شهرزاد برای اینکه لاغر بشه بهش گفتن شیشه بکش، شیشه کشید و لاغر کرد!!!! اولش خیلی خوب
و خوشگل شده بود!! بعدش نمیدونم چرا اعصابش به هم ریخت!!! گذاشت و بی خبر ۲۵ روز از خانه
رفت بیرون و بر نگشت... بعد از ۲۵ روز آمد پیش ما و گفت زنگ بزنید به شوهرم بگویید من اینجا
هستم و بیاید دنبالم...
وقتی زنگ زدیم به شوهرش، شوهرش گفت آمارت را دارم که کدوم گوری بودی این ۲۵ روز، من به
بچه مان گفتم تو مُردی...!!!
پس دیگه برو بمیر...!!!
عمه جان می گفت شوهرش خانه اش را هم عوض کرد و خودش را طوری گم و گور کرد که شهرزاد
دیگر پیدایشان نکرد!!!!
یعنی هیچوقت همچین سرنوشت هایی نشنیده بودم...
از عمه پرسیدم خوب هدیه چی شد؟ همون که شوهرش پیر و پولدار بود؟
عمه جان گفت: اون هم همسر اول مرده فهمید هدیه با شوهرش ازدواج کرده، اومد و روزگار هدیه را
سیاه کرد!!! هدیه هم گویا صیغه بود و بچه هم شناسنامه نداشت!!! بچه را بردند آزمایش ژنتیک، بچه
اون حاجی پولداره نبود!!! حاجی هم هدیه را ول کرد و بچه هم بدونه شناسنامه مونده بود رو دست هدیه،
بعدش هم هدیه را دیگه ندیدیم!!!
اون لحظه فقط به این فکر میکردم که چه زندگی های تلخی وجود داره...
و گاهی بعضی از اشخاص مثل پسر عمه من بعضی ها را تو زندگیشون راه میدهند که ننه و باباهاشون
تو خونه راهشون نمیدن!!!