پاسخی به مینا...

 

در راستای همون اقامت در ولایت و پایان نامه نوشتن و اینترنت نداشتن و... که همگی دیگه از حفظ

هستید باید خدمت مینای عزیزم عرض کنم که عزیزم، مادر جان من چه طور با شما ارتباط برقرار کنم؟

نه ایمیلی، نه وبلاگی...!!!

یک آدرسی بزار برام، اگر کمکی از دستم بر بیاد و سرعت اینترنتم یاری کنه در خدمتم عزیزم...

و خدایی که همین نزدیکی است...

 

دخترک کوچکی در همسایگی خانه دایی ام که فوت کرد زندگی می کند به نام آرتمیس...

این آرتمیس و برادرش آرسام کلاً مهمان های دائمی خانه دایی جان بودند!!!

آرتمیس حالا ۳.۵ ساله است و با دایی ام خیلی رفیق بود!

همیشه می آمد خانه دایی ام و به دایی ام می گفت عمو جونی بیا چایی بخوریم!

دایی ام کلا عشق بچه ها بود...

روزهای اولی که دایی ام فوت کرده بود، آرتمیس می آمد و دنبالش می گشت و می گفت عمو جونی

هنوز بیمارستانه؟

تا اینکه با توضیحات مادرش فهمید که عمو جونی اش دیگر بر نمی گردد...

امروز به عادت معمولش آمده خانه دایی ام...

دختر دایی ام در حال گریه کردن بوده...

پرسیده چرا گریه می کنی؟

دختر دایی ام توضیح داده که دلش برای پدرش تنگ شده...

آرتمیس هم دلداری اش داده که اشکال نداره، به جاش بابات رفته پیش خدا، چون خدا خانه اش دوره

بابات نمی تونه  بیاد خونه...

دختر دایی ام به شوخی پرسیده، خوب حالا خدا کجا هست؟

می گفت آرتمیس یک خورده خیره خیره نگاه کرد و فکر کرد...

بعد گفت: سر کوچه!!!

یعنی ببین این بچه چقدر سر کوچه به نظرش دور می اومده...!!!

کاش اینقدر کوچک بودم و به خدا نزدیک که خدایم سر کوچه منتظرم بود!!! آن وقت دیگر مجبور نبودم

خدا را در عمق آسمان جستجو کنم، جایی که مسافتش با ابعاد و اعداد بشری هیچ رقمه تعریف نمی شود...

آرتمیس جان، خوش به حالت که خدایت اینقدر نزدیک است...

 

 

نقشه های خبیث...

 

ادامه نوشته

سرنوشت های زهر...

 

بعضی اتفاقها و سرنوشت ها هست که فقط توی فیلمها می بینی...

وقتی فیلم تموم می شود کلی برای بازیگرش دلسوزی می کنی و آخرش هم میگویی این سرنوشتهای

عجیب و تلخ فقط در فیلم هاست...

مگر می شود اینقدر تلخ؟؟؟

اما گاهی به همان تلخی هم می شود...!!!

شاید حدود ۱۰ سال پیش بود که پسر عمه ام برای دختر کوچکش تولد گرفته بود...

پسر عمه ام گروه موسیقی دارد و با کلی از این آدمهای به اصطلاح هنری رفت و آمد دارد!!!

این که چرا میگویم به اصطلاح هنری در ادامه میفهمید!!!

بعضی ها هستند که هنر مند هستند و ظاهر و باطنشان هم هنری است...

در چشمانشان یک دنیا محبت و پاکی موج می زند...

اما یک عده دیگری هستند که سیگار کشیدن و مشروب خوردن را یکی از لوازم هنری بودن میدانند!!!

این جمعی هم که من در تولد دیدم، هنر خاصی غیر از همین سیگار و مشروب گویا نداشتند!!!

دخترکی هم همراه خاله اش در آن جمع بود که ۱ یا ۲ سالی از من کوچکتر بود...

خاله اش "مریم " گریمور بود و خاله دیگرش "مینا" ادبیات می خواند...

دخترک اسمش نسیم بود و میتوانم بگویم در رقص بسیار هنرمند بود...

واقعا زیبا می رقصید و همه جور رقصی هم بلد بود...

یک خانوم تپل مپل هم به نام شهرزاد آنجا حضور داشت و دخترک ۲ ساله بسیار خوشگلی داشت...

آن خانم هم گویا اسپانسر گروه بود... می گفتند بسیار پول دار است...

دخترک دیگری هم به نام هدیه بچه به بغل ایستاده بود که گویا شوهر پیر و پولداری داشت!!!

هر کدامشان یک جوری به این گروه موسیقی وصل بودند!!!

من همان یک بار دیدمشان... اما خیلی در ذهنم زنده و آشکار باقی مانده بودند!!!

تا اینکه چند روز پیش عمه ام آمده بود خانه ما...

یک دفعه یاد اون جشن تولد و اون آدمها افتادم...

پرسیدم: عمه اون دختره که اسمش نسیم بود و تو تولد پریسا خیلی خوشگل می رقصید، دیگه دیدیدش؟

عمه ام گفت: نسیم؟ آخی نسیم مرد....

من: نسیم مــــــــــــــــــــــــــرد؟؟؟؟ چــــــــــــــــــــــــرا؟

عمه جان: خود کشی کرد!!!

من: چرا خوب؟

عمه: باباش "سعید" معتاد شد، مادر نسیم هم از خونه بیرونش کرد.سعید هم پناه برد ه به خانه مادرش، اما

مینا گفت نباید راهش بدیم تا بره ترک کنه! بعد از همان شبی که سعید را نه زنش و نه مادرش به خانه

راه ندادند سعید برای همیشه گم شد!!! حتی جنازه اش را هم پیدا نکردند!!! ۲ سال بعدش هم نسیم با

قرص پروپرانول خودکشی کرد و نامه ای گذاشت که اگر اعضا بدنش به درد بیماری می خورد،

ببخشند.همه اعضا بدنش هم بخشیده شد و نسیم برای همیشه رفت که در خاک بخوابد...

خیلی ناراحت شدم، گفتم خاله هایش مریم و مینا چه کار میکنند؟

عمه: مریم که عاشق یک مردی شد و از شوهر اولش جدا شد!!! بعد ۱ سال بیشتر با عشق جدید

سازگاری نداشت و دوباره جدا شد و دوباره با یک عشق جدید ازدواج کرد و بعد از ۶ ماه از همسر

سوم هم جدا شد!!! حالا هم شوهر اولش ازدواج کرده و دخترشان را پاس داده به مریم و مریم هم فعلا

که نگهش داشته!!

مینا هم از وقتی برادرش"پدر نسیم " را بیرون کرد و برادرش گم و گور شد فقط قرص اعصاب می خورد

و می خوابد... وزنش ۱ تن شده دیگر!!!

یعنی داشتم از تعجب و ناراحتی پس می افتادم...

ول کن هم نبودم، و فضولی ام را ادامه دادم....

شهرزاد چی شد عمه؟؟؟

شهرزاد برای اینکه لاغر بشه بهش گفتن شیشه بکش، شیشه کشید و لاغر کرد!!!! اولش خیلی خوب

و خوشگل شده بود!! بعدش نمیدونم چرا اعصابش به هم ریخت!!! گذاشت و بی خبر ۲۵ روز از خانه

رفت بیرون و بر نگشت... بعد از ۲۵ روز آمد پیش ما و گفت زنگ بزنید به شوهرم بگویید من اینجا

هستم و بیاید دنبالم...

وقتی زنگ زدیم به شوهرش، شوهرش گفت آمارت را دارم که کدوم گوری بودی این ۲۵ روز، من به

بچه مان گفتم تو مُردی...!!!

پس دیگه برو بمیر...!!!

عمه جان می گفت شوهرش خانه اش را هم عوض کرد و خودش را طوری گم و گور کرد که شهرزاد

دیگر پیدایشان نکرد!!!!

یعنی هیچوقت همچین سرنوشت هایی نشنیده بودم...

از عمه پرسیدم خوب هدیه چی شد؟ همون که شوهرش پیر و پولدار بود؟

عمه جان گفت: اون هم همسر اول مرده فهمید هدیه با شوهرش ازدواج کرده، اومد و روزگار هدیه را

سیاه کرد!!! هدیه هم گویا صیغه بود و بچه هم شناسنامه نداشت!!! بچه را بردند آزمایش ژنتیک، بچه

اون حاجی پولداره نبود!!! حاجی هم هدیه را ول کرد و بچه هم بدونه شناسنامه مونده بود رو دست هدیه،

بعدش هم هدیه را دیگه ندیدیم!!!

اون لحظه فقط به این فکر میکردم که چه زندگی های تلخی وجود داره...

و گاهی بعضی از اشخاص مثل پسر عمه من بعضی ها را تو زندگیشون راه میدهند که ننه و باباهاشون

تو خونه راهشون نمیدن!!!

 

اسمم داره یادم میره...

 

این روزها هر وقت دلم میگیرد آهنگ شادمهر را می گذارم و آرام اشک میریزم...

شاید چون دایی ام با لحن قشنگی اسمم را صدا میکرد و من میترسم که آن لحن و آهنگ را فراموش کنم!!!

روزهای سخت مریضی اش گذشت و شفایش گویا مرگ بود...

این روزها از هر سرفه و مرض ساده ای حتی می ترسم...

زمستان امسال همه سرما خورده بودیم و دایی هم سرما خورده بود....

همه سرفه می کردیم و دایی هم سرفه می کرد....

همه خوب شدیم اما دایی خوب نشد...

به همین سادگی...

و چند ماه بعد رفت تا برای همیشه در خاک بخوابد...

اینقدر آرام و در سکوت که جواب هیچکداممان را ندهد...

برای درمانش خیلی خرج شد، به هر دری زده شد...

اما گاهی باید قبول کرد که وقت رفتن است و باید رفت...

هیچ کس جرات نداشت به خواهرم بگوید که دایی جان مرد، آخر شوهر بی نوایش قبول کرد و گفت...

وقتی خواهرم را آوردند خانه مادر بزرگم نمی توانست راه برود...

دست و پایش حس نداشت...

فقط جیغ می کشید و می گفت یک تیکه از قلبم کنده شده... دایی ام کو؟؟؟

تمام کودکی ام پر است از خاطرات این دایی...

کاش اینقدر مهربان نبودی...

هیچ وقت باور نداشتم که در این مواقع خدا صبر می دهد...

این مدت به چشم دیدم...

خاک سرد همه را سرد کرد...

همه دارند |آرام می شوند....

اما نمی دانم من چه مرگم شده، چرا امشب دلم اینقدر برایش تنگ شده...

باور نیست که دیگر هیچ وقت صدایم نخواهی کرد...