دخترک کوچکی در همسایگی خانه دایی ام که فوت کرد زندگی می کند به نام آرتمیس...

این آرتمیس و برادرش آرسام کلاً مهمان های دائمی خانه دایی جان بودند!!!

آرتمیس حالا ۳.۵ ساله است و با دایی ام خیلی رفیق بود!

همیشه می آمد خانه دایی ام و به دایی ام می گفت عمو جونی بیا چایی بخوریم!

دایی ام کلا عشق بچه ها بود...

روزهای اولی که دایی ام فوت کرده بود، آرتمیس می آمد و دنبالش می گشت و می گفت عمو جونی

هنوز بیمارستانه؟

تا اینکه با توضیحات مادرش فهمید که عمو جونی اش دیگر بر نمی گردد...

امروز به عادت معمولش آمده خانه دایی ام...

دختر دایی ام در حال گریه کردن بوده...

پرسیده چرا گریه می کنی؟

دختر دایی ام توضیح داده که دلش برای پدرش تنگ شده...

آرتمیس هم دلداری اش داده که اشکال نداره، به جاش بابات رفته پیش خدا، چون خدا خانه اش دوره

بابات نمی تونه  بیاد خونه...

دختر دایی ام به شوخی پرسیده، خوب حالا خدا کجا هست؟

می گفت آرتمیس یک خورده خیره خیره نگاه کرد و فکر کرد...

بعد گفت: سر کوچه!!!

یعنی ببین این بچه چقدر سر کوچه به نظرش دور می اومده...!!!

کاش اینقدر کوچک بودم و به خدا نزدیک که خدایم سر کوچه منتظرم بود!!! آن وقت دیگر مجبور نبودم

خدا را در عمق آسمان جستجو کنم، جایی که مسافتش با ابعاد و اعداد بشری هیچ رقمه تعریف نمی شود...

آرتمیس جان، خوش به حالت که خدایت اینقدر نزدیک است...