سه سال سیاه...
روزهای تکراری ...
پدیده ای که این روزها دچارش هستم...!!!
البته نمی شود گفت تکراری هم هستا... اما همه اش همان چیزهایی است که خودم از پیش میدانم
که باید اینطوری بشود...!!!
دیشب با یکی از این بچه هایی که برایش برنامه درسی مینویسم صحبت میکردم...
دخترک مظلوم و زیبایی که هیچ فکر نمیکردم زندگی اش اینطور باشد...
قبلا نامزد کرده بود و جدا شده بود...
تاحالا این حرفها را برایم نگفته بود... انگار دیشب خیلی دلش گرفته بود...
گفت که چقدر نامزدش اذیتش میکرده و اینکه او دیپلمه کامپیوتر بوده و تحصیلات دانشگاهی نداشته
را بر سرش میکوبیده!!!
حالا پسره هم خودش دانشجوی فوق لیسانس آزاد بوده ها!!!
میگفت حتی وقتی برایش هدیه میخریدم میگفت:
تو برای یک فوق لیسانس این را خریدی؟؟؟
دخترک خوشگل من خیلی دلش گرفته بود...
یک سالی بود جدا شده بود و تحت نظر مشاور بود...
مردک احمق تمام اعتماد به نفس دخترک را له کرده بود...
دخترک میگفت به من میگفتن تو دهاتی هستی!!! ما باید میرفتیم از فرمانیه عروس میگرفتیم!!!
کاش میتوانستم خفه شان کنم...
نمیدانم چه چیزی دخترک را یاد آن سه سال سیاه انداخته بود...
اما تنها کاری که من میتوانستم انجام بدهم گوش کردن بود...
گوش دادم و آخرش به یادش آوردم که زیبا و باهوش است...
اینقدر که تو سرش زده بودند باورش نمی شد که حقیقت را میگویم!!!
من چون کسی که در باد ایستاده میمانم.گاه این باد آرام و دلنواز است چون نسیم و گاه سخت و سرد چون طوفان...