تو شلوغی های بعد از انتخابات چند نفری از دانشگاهی که ما بودیم اخراج شدن...

امروز از یکی از بچه های دانشگاه شنیدم که اوضاع یکی از اون بچه های اخراجی

خیلی به هم ریخته است...

هم از نظر روحی و هم از نظر مالی...

خانواده فقیری بودن(فوق العاده فقیر) و اما پسر فوق العاده باهوشی بود...

شنیدم یک مدتی رفته عسلویه کار کرده و چون محیط کار خیلی آلوده بوده و ریه اش

هم کمی از قبل مشکل داشته ، از نظر سلامتی هم حالش خیلی خوب نیست...

لحظه ای که گوشی را قطع کردم فقط به این فکر کردم که ما فــــــردا به بچه هامون

چی میگیم؟

میگیم کسایی بودن که از اوضاع ناراضی بودن...

عقیدشون را ابراز کردن...

و به دلیل ابراز عقیدشون ، همه چیزشون را از دست دادند؟

میگیم ما با  خودخواهی فقط واستادیم و نگاه کردیم...؟

میگیم کی بودن؟ چی بودن؟ چی می خواستن؟

ما کی بودیم ؟

دلم گرفته...

پینوشت : من که هیچ حرفی و توجیهی برای فردا ها ندارم... ، حتی نمیدونم من اون وسط کی بودم؟اصلا کسی بودم؟ اصلا کسی بودیم؟

پینوشت : شما حرفی دارید برای بازخواستهای فرداها؟

 پینوشت : خواهش میکنم برام نظرات تبلیغاتی نزارید... هرچند شما که اینجا تبلیغات میکنی،میدونم متن را نمی خونی تا به تهش برسی و بفهمی من از نظر تبلیغاتی بدم میاد...!!! در ضمن نمی خوام آمار بلاگم هم بالا بره...،همینجوری بهتره...