مامان را راضی کرده بودم کپل را نگه داریم...

قرار بود ببرم واکسنش را بزنم و براش خاک بگیرم و تو اتاقم نگهش دارم...

البته مامان هنوز غر غر میکرد...

همسایه پایینی داشت حیاط را جارو می کرد و دیدم که کپل داره به پر و پاش میپیچه...

اون بنده خدا هم داشت قربون صدقه اش میرفت...

رفتم از تو یخچال برای کپل جیگری را که پخته بودم ببرم...

تو یک ظرف ریختم و رو کتری گذاشتمش تا یک ذره گرم باشه و بهتر بخوره...

کاپشنم را از تو اتاقم برداشتم و با جیگر ها رفتم پایین...

همسایه اومده بود تو خونه ...

رفتم تو حیاط اما کپل نبود ...

همه جا را گشتم...

اما کپل تو حیاط نبود ...

بیرون را نگاه کردم ...، کپل نبود...

اومدم تو و همسایه را صدا کردم ...

گفتم شاید کپل را برده باشه تو خونه!!!

گفتم کپل تو حیاط نیست... ندیدینش؟

تعجب کرد و گفت من همین الان تو حیاط بودم... ، داشت واسه خودش بازی میکرد...

هیچ کس در حیاط را باز نکرده بود...

پس کپل از دیوار رفته بود...

برام خیلی عجیب بود، چون خیلی تنبل بود و ترجیح میداد بخوابه تا اینکه از دیوار بالا

بره!!!

گفتم بر میگرده...

اما الان روز دومی هست که کپل رفته و نیومده...

براش گریه کردم...

کل محل را گشتم...

اما کپل هیچ جا نبود...

فکر میکنم کسی گرفتتش... یعنی امیدوارم...

امیدوارم هر جا هست سالم باشه...

پینوشت : گفته بودم که گربه به اسمه من نمیاد...!!!

پینوشت : به خدا شرمنده همه دوستان هستم...،نمیدونم گم شدنه کپل تقصیره من بوده یا نه...(هرچند که خودم را بی تقصیر نمیدونم)،میگم شاید غذای کپل دیر شده بوده و به خاطره گشنگی از خونه رفته بیرون!! ، آخه شکمو بود !نمیدونم...

اما شاید خیرش تو رفتنش بوده... ، شاید اینجوری سرپرست بهتری پیدا کرده باشه...