تقیه...!!!

 

هیچ خبری نیست...

شهر در امن و امانم است....

البته این طور که میگویند... وگرنه ما که بی خبریم!!!

نمی دانم چرا اهل فامیل فکر میکنن من باید از همه چیز خبر داشته باشم...

درسته دانشگاه تهرانم...

اما اینقدر این چند روزه وحشت داشتم که نکنه پتکی، باتومی یا چمیدونم چماغی بخوره

تو سرم و مرگ مغزی بشم که پا از تو ساختمون دانشکده بیرون نمیزارم!!!

دوست بیچاره ام حواسش نبود از در اصلی رفته بود بیرون زده بودن چلاقش کرده

بودن...

بنابر این ترجیح میدم بگم شهر در امن و امان است!!!

 

سرزنش نکنید...

 

راستش را اگر بخوام بگم...

هرچند که خجالت میکشم...!!!

اما امروز آیدین با کلی التماس و تمنا باهام آشتی کرد...

میدونم این آشتی و رابطه به جایی نمیرسه اما اعصاب مقاومت بیشتر را هم نداشتم...

خواهش میکنم سرزنشم نکنید...

تحمل سرزنش ندارم... حداقل الان ندارم....

پینوشت : پریا جان اگر از خودت یک ایمیل برام بزاری که بشه باهاش چت کرد، راحت تر میتونم راهنماییت کنم...

 

مثلا فوق لیسانس...!

 

می خوام یک چیزی بگم جنبه داشته باشید...

تو دلتون نخندید که چه دختر لوس و ننر و ... از این صفتها دیگه...!!!

راستش من خودم را به دلیل بسیار مسخره ای در دانشگاه و پیش استاد و دانشجوهای

اون مرکزی که توش رو پایان نامه و این حرفها کار میکنم ضایع کردم...

ما یک درسی داشتیم که من خیلی بهش مسلط بودم و روی نمره حــــداقل ۱۹ براش

حساب میکردم!!!

امتحان سختی گرفت و بعد از امتحان وقتی با بچه ها سوالها را چــک کردیم من و دو

تا دیگه از بچه ها از همه بهتر نوشته بودیم...

تا اینکه نمره ها را زد و من و همون ۲ تا دیگه که گفتم بهتر نوشته بودیم همچین جالب

نشد نمره هامون...

من ۱۶ شدم ...

دوستی که از رو من نوشته بود با یک عالمه کم و کاستی... شد ۱۸!!!

به استاده گفتم برگه می خوام ببینم که اجازه نداد!!!

فکر کن کارشناسی ارشد باشی و حقه اعتراض نداشته باشی...

دبستان که نیست!!  اینجا دیگه آخرین جایی که باید تئوری را تا جایی که میشه قوی

کرد...

و وقتی من حق برگه دیدن ندارم... بنابراین نمیدونم اشتباه چیه...

و دوباره تکرار میکنم...

برگه نشون نداد چون اصلا صحیح نکرده بود!!!

چون تشریف برده بود کربلا و وقتی برگشت که همون روز آخرین مهلت اعلام نمرات

از طرف اساتید بود!!!

حالا همه اینها را گفتم که بفهمید چقدر عصبانی شده بودم...

وقتی رفتم تو مرکزی که کار میکنیم...

همین که استاد راهنمام گفت چند شدی...؟

من در حالی که خیره نگاهش میکردم و بغض گلوم را گرفته بود...

اشک از ۴ گوشه چشمم سرازیر شد...

تو این مرکز بیش از ۳۰ تا آدم کار میکنن...

و همه این ۳۰ تا آدم با صدای استاد راهنمام که خیلی بلند گفت : چته؟؟؟

خییره برگشتن طرف من که بی صدا در حاله اشک ریختن بودم!!!

و همراه با فین، فین داشتم می گفتم : ۱۶شدم ...

۴ تا از پسر هامون خیره زل زده بودن به من... دقیقا زل زده بودن تو تخم چشمه من!!!

صحنه افتضاحی بود...!!!

و افتضاح تر وقتی شد که استاد راهنمام با خنده برگشت گفت: واسه ۱۶ گریه میکنی؟

مثلا فوق لیسانسی...!!!

پینوشت : حالا که چند روزی از این ماجرا گذشته... استاد راهنمام همچنان در مورده این موضوع جالب و جذاب با من شوخی میکنه... و نمیزاره حتی برای یک لحظه من و اون ۳۰ نفره دیگه اون لحظه دوست داشتنی را فراموش کنیم...

 

شاید نا خواسته...

 

لیسانس شهری قبول شده بودم که یکی از اقوام نزدیکمون رئیس همون دانشگاه بود...

بنده خدا با کلی احترام اومد فرودگاه دنبالمون...

با اصرار بردمون خونشون...

دخترش تو آموزش همون دانشگاه بود و زنگ زد بهش بگه که کارها را درست کن و

فرم ها را به جای مهربان پر کن تا ما بیایم معطل نشیم دیگه...

صدای تلفنشون خیلی بلند بود...

دخترش از اون طرف خط پرسید الان کجا هستن؟

مامانش گفت خونه ما...

یک دفعه دختره از پشت خط جیغ کشید... وا، خونه ما چـــــــه کار میکنن؟؟؟

مامانه سرخ و سفید شد و گفت بابات رفته فرودگاه دنبالشون عزیزم...

خیلی بهم کمک کردن... خیلی زیاد...

من از اون شهر انتقالی گرفتم و اومدم به شهری نزدیک تر به تهران... که باز هم

اون ها خیلی برای انتقالی بهم کمک کردن...

اما مامانم تنها خاطره اش از اون برخورد اول همون جیــــغه دخترشون از پشت

گوشیه ...!!!

پینوشت: گاهی یک حرکت که شاید از روی قصد و غرض هم نبوده همه خوبی ها را می پوشونه... آیدین شاید خوبی هم زیاد داشت، اما بعضی حرفهاش طوری روحم را خراش داده که نمیتونم ببخشم و یا فراموش کنم... مخصوصا یکی از حرفهاش که انگار رو قلبم پنجول کشیده شده!!! 

پینوشت: امروز یکی از دوستانم زنگ زد و حسابی رو اعصابم راه رفت... طوری کنترلم را از دست داده بودم که می خواستم بهش بگم خفه شو دیگه!!!

 

رسم معرفت...

 

تا حالا باور نمی کردم دنیا خیلی کوچیکه...

خیلی کوچیک تر از اونی که بشه فکرش را کرد!!!

من تو این صفحه همیشه خواستم نا شناس بمونم...

خوب دوستان مجازی هم دارم که همه ناشناس هستند...

تا اینکه این هفته تو فیس بوک داشتم دنبال دوتا دوست قدیمی میگشتم...

به عکس یکی از دوستان وبلاگ نویس برخورد کردم...

کسی که شاید بیش از یک ساله وبلاگش را می خونم و اون هم گاهی و گداری سر و

کله اش این طرف ها پیدا میشه...

برام باعثه تعجب بود که چرا این دوست وبلاگ نویس جزء دوستان همه اقوام ما

هست!!!

بعد از کمی این صفحه و اون صفحه رفتن در فیس بوک دیدیم...

بله...

ایشون دختر یکی از دوستان و اقوام نزدیک هستند...

اما خودش را وقتی خیلی خیلی بچه بودیم دیده بودم و بعد از آن دیگر ندیده بودم...

اما با خانواده اش و بخصوص پدرش خیلی برخورد داشتم...

حالا نمیدانم این رسم معرفت هست که هیچ به روی خودم نیاورم که هی رفیق ... من 

می شناسمت...

اگر خودم را بهش معرفی کنم مجبور به خود سانسوری و حتی شاید یک کوچ مجدد به

صفحه ای جدید شوم...

دلم نمی خواهد از این صفحه بروم...

دلم نمی خواهد دوستانم را از دست بدهم...

بنابر این بی توجه به رسم معرفت همچنان مخفی می مانم...

پینوشت : حالا رفته ام در فکر که چند نفر اینجا من را می شناسند و به دلایلی آنها هم رسم معرفت زیر پا گذاشته و هیچ سخنی نمی گویند؟!!!

 

شاید فردا...

 

کلی حرف دارم...

اما الان خوابم میاد...

سعی میکنم فردا بنویسم...

کامنت ها را هم جواب دادم...

شیر زن...

 

امشب که تو مترو میامدم دعوا شد!!!

یک آقای افغانی در حاله اذیت کردن یک دختر بود...

دختره بنده خدا چادری و خیلی معقول هم بود...!!!

اینکه میگم معقول، یعنی از این جور آدمایی نبود که تقصیر با خودشونه که مورد اذیت

قرار میگیرن...!

دختره یک کم جلوتر از من بود و پسره هم هی میچسبید بهش و حرف میزد....

اولش فکر کردم نامزدن...!!!

فقط برام جالب بود چرا دختره هی می خواد در بره...

تا لحظه ای که داشتم از گیت بلیط رد می شدم که بیام بیرون دیدم انــــگار داره دست

میندازه دور کمر دختره!!!

دختره جیغ ، ویغش درومد که برو گمشو دیگه... چرا اینجوری میکنی آقا...؟

یک خانومی هم مسن، از اون طرف دوید اومد گفت چته الدنگ؟

فکر میکنی ندیدم چکار کردی؟

فکر میکنی ندیدم ... کردی...(نمیتونم بگم خانومه چی گفت!!!)

بعد همچین چند تا چک تو گوش پسره خوابوند و با پشت دست محکم تو دهنش زد که

هاج و واج موندم...

باز هم غیرته این خانومه...

گاهی بد نیست آدم شیر زن باشه...

پینوشت : آیدین دوباره داره خرم میکنه... دوباره افتاده به قسم و آیه که نه دیگه همون که تو بگی میشم!!! میدونم دروغ میگه... دائم دارم با خودم تکرار میکنم : آزموده را آزمودن خطاست! اما ته دلم دوباره داره میلرزه... برام دعا کنید که باز اشتباه نکنم...

 

بابای مهربونم....

 

صبح قرار بود بریم یک جایی و بنابراین باید زودتر از خواب بیدار می شدیم...

من کلا خیلی خواب دوست...!!!

خوش خواب...

و در ضمن خواب سنگین تشریف دارم ...

اما از سر و صداهای مامانم در حالت نیمه خواب و نیمه بیدار بودم...

ولی چشمام بسته بود و فیگور خواب داشتم هنوز...

بابام اومد بالا سرم تا بیدارم کنه ....

یک خورده بالا سرم ایستاد و من همچنان فیگور خواب...

بعد از چند ثانیه آرام گفت...

بخواب دخترکم...

آروم و با آرامش بخواب...

کاش دنیا همیشه برات همینقدر آرام و پر از آرامش باشه عزیزکم...

کاش هیچ وقت سختی زندگی را نبینی...

و بدون این که بیدارم کنه از اتاق آروم رفت بیرون...

یک حسه خیلی خاصی داشتم...

بابام خیلی مهربونه... همیشه... ولی هیچ وقت شاید به این بزرگی و شدت حس نکرده

بودم...

هرچند که مامانم به جاش اومد با جیغ و هوار بیدارم کرد...

 

 

مشاوره ازدواج...!!!

 

یک دوستی دارم به نام پریا...

این دوست ما یک دوست پسری داره به نام حمید...

هر دوتاشون هم  ورودی های لیسانسم هستن که هنوز باهاشون ارتباط دارم...

حمید ارشد همین رشته خودمون را داره تو یکی از همین دانشگاههای تهران میخونه...

پریا هم واسه آزمون ارشد امسال داره آماده میشه ...

اینا که گفتم مقدمه بود تا بگم ...

این دوتا آدم خیلی با هم مشکل دارن...

حمید خیلی کوتاه میاد اما پریا اصلا...

یک بار هم ۲ سال پیش با هم قهر کردن که پریا یک مدت با یک پسره دیگه دوست

شد...!

بماند قضایای اون دوستی و دعواهایی که پیش اومد و ...

اما دوباره برگشت و با حمید دوست شد...

حالا حمید امشب زنگ زده بود گله و دردِدل که پریا خیلی اذیت میکنه و هر کی جای من

بود بعد از اون که پریا رفت با یکی دیگه دوست شد عمری بر نمی گشت و...

میدونم پریا دوستش داره...

حمید هم میگه خانواده ام روم فشار میارن که باید ازدواج کنی...!

حالا واقعا موندم وسطشون را بگیرم که با هم ازدواج کنن یا نه...

میتونم این کار را بکنم... و ازم بر میاد تا حدودی...

اما میترسم پس فردا زندگیشون خوب نباشه و بگن تو خرمون کردی!!!

موندم حسابی...

 پینوشت : پریا میگه خانواده حمید خیلی مذهبی هستن و نمیتونم باهاشون کنار بیام... حمید میگه منم خودم قبول دارم خانواده ام خیلی مذهبی هستن ... من هم خودم باهاشون مشکل دارم، اما من به اندازه خانواده ام مذهبی نیستم...

پینوشت : دلم واسه حمید خیلی می سوزه... خیلی... پریا خیلی داره اشتباه میکنه که آدم پاک و عاشقی مثل حمید را از دست میده...

 

تشابه...

 

امتحان یکی از درسهام  سوالهاش به زبان انگلیسی بود...

۷ تا سوال اولش کامل تو جزوه و منابع نبود!!!

یعنی بودها... ولی چون سال بالایی ها گفته بودن که فلان مبحث را نمیاره تو امتحان...

 ما هم نصفه خوانده بودیم!!!

خیلی نق و نوق کردیم...

اما خوب مجبور بودیم بنویسیم ...!!!

بچه های دکتری پیشرفته همین درس را چند روز پیش امتحان داشتن...

سوالها همونایی بود که ما امتحان داده بودیم...

نکته اخلاقی : قرار نیست تو دکتری هم درس جدید بهمون بدن!

 پینوشت : شیوا جان من یک مانتو پالتویی دیدم ۳۳ هزار تومان ،خیلی خوشگله... ولی خیلی خیلی کوتاهه... آدرسش را چشمی بلدم... اما سعی میکنم تو این هفته برم و کارت مغازه را برات بگیرم... یک بوت هم دیدم ۳۸ هزار تومان که تخفیف هم میداد... اونم خیلی خوشگل بود ولی پاشنه اش ۷ یا ۱۰ بود... من نخریدم چون دوستم گفت باز حراج میخوره!!!

 

تنفس...

 

امتحان آخر را دادم...

مهم نیست خوب یا بد...

مهم نیست که استاد محترم یادش رفته بود که امروز باید از دانشجو هاش امتحان بگیره...

حتی مهم نیست که بعد از ۲ ساعت الافی و تاخیر حتی نگفت ببخشید که دیر اومدم....

همین که تموم شد خودش یک دنیا خوشحالی داره...

با دوستم رفتیم هفت تیر یک خورده واسه خودمون چرخ زدیم و خندیدیم...

پینوشت : من اینقدر تو جمع دوستام می خندم که گاهی بهم میگن تو میدونی اصلا غم چیه؟!!

پینوشت : باز ویرم گرفته برم بوت و یک مانتو پالتویی بخرم!!! میترسم مامانم شهیدم کنه...

 

جاذب الجنس مخالف...!!!

 

چند سال پیش توی یک متن روانشناسانه! خوندم که وقتی شما تنها هستید و احساس نیاز

به وجود یک دوست را دارید... جنس مخــــالف را بیشتر از هر وقت دیگه به خودتون

جذب می کنید!!!

اون موقع که این جمله ها یا یک جمله هایی تو همین مایه را خواندم فقط گفتم : وا!

اما حالا به عینه میبینم...

من دختری هستم فوق العاده معمولی...

نه زشت...

نه زیبا...

اما در این یک سال اخیر که کلا احساس تنهایی به حلقم رسیده جدا خیلی پیشنهاد داشتم!!!

تو این یک ماه آخــــــــر هم که احساس تنهایی از حلقم هم بالا آمده و دیگر جایی نزدیک

چشمانم رسیده!!! پیشنهادات بهم بیشتر شده!!!

دارم کم کم به این نتیجه میرسم که نه بابا...

روانشناسا هم گاهی راست میگن...

پینوشت: تنها نیستم... اما احساس تنهایی میکنم... بغض عجیبی در گلویم گیر کرده...

 

دعا...

 

هر جا رفتم غم بود...

کلی برای دوستان وبلاگی گریه کردم...

بابای نانازی بانو مریضه...

نمیتونم بگم واقعا می فهممش...

اما تصورش تمام بدنم را می لرزونه...

صمیم عزیز هم دلش خیلی تنگه ...

سالگرد برادرش بود ...

وای خدای من...

غم یعنی اینها...

درد این هاست...

چقدر من ناشکرم؟

چقدر من ناسپاسم که با دپرشن برادرم اونجور زانو غم بغل میکنم و با کوچکترین

فشار فغانم به آسمون هفتم میرسه...

پینوشت : برای بابای نانازی خیلی دعا کنید...

 

وقتی که باید رفت...

 

گاهی دلم برایت تنگ می شود...

راستش اگر دروغ نگویم شاید خیلی بیشتر از گاهی دلتنگت می شوم...

اما نا گزیرم به رفتن...

ناگزیری به رفتن...

هیچ وقت دلیل دل نبستن ات را نفهمیدم...

دل نبستی، با اینکه خوب میدانستی تو با من خوشبخت میشوی...

امـــــا من با تو...

نــــــــــــــــــه...

خود خواه نیستم... این حرف را از روی خودخواهی نمیزنم...!!!

من نه تنها با تو خوشبخت نمی شدم...

بلکه هر روز می سوختم... اشک می شدم... آب می شدم...

هـــر روز...

هــــــــــــر روز...

من شمع بودم... اما تو پروانه نبودی...

یا اگر بودی ، پروانه شعله من نبودی...

من بی هدف، بی پروانه، بی معشوق می سوختم...

این طور سوختن به چه درد می خورد؟

این که بسوزی و نظاره گر نداشته باشی... طالب نداشته باشی... مطلوب نباشی...

من تجربه اش کرده ام...

درد آور است...

و شاید درد تنها برای یک لحظه اش باشد...

انگار این جور سوختن تنها جایی است که صبر نیز چاره سازش نیست...

راستش گاهی دلم هوای نگاهت را می کند...

و اگر باز دروغ نگفته باشم... بیشتر از گاهی...

بیشتر از گاهی دلم هوای نگاهت، هوای قلبت را می کند...

ولی چه سود...؟

وقتی که تو هوای نگاهم را نمی کنی، وقتی که تو حتی نگاه مرا نگاه نمی کنی...!

دلتنگی چه سود...؟

اصلا دلتنگی یعنی چه؟

اینجا است که می شود آخر راه...

راهی که دیگر حتی روزنه ای به نور ندارد...

هیچ روزنه ای...

اینجا جایی است که همه جا و همه چیزتاریک می شود...

تاریکی درد است...

اما فراموشی می آورد...

شاید این درد را باید با درد فراموش کرد...

مگر نمی گویند خدا بر هر دردی درمانی نهاده؟

شاید درمان این درد این راه بی پایان است...

این راه بی نور...

این تاریکی....

این درد...!

پینوشت : نمی دانم چرا اینها را نوشتم... اینقدرها هم دلتنگش نیستم!!!

 

اتو زدن

 

نمیدانم چرا با اینکه خیلی به درد بخور و پاک و معقول نیستم باز خدا جوابم را میده....

قول دادم دیگه قدر خودم را بدونم...

هنوز بر سر تصمیم انقلابی ام و خاتمه دادن رابطه با آیدین هستم...

تماس نگرفتم...

تماسش را هم خیلی سرد جواب دادم!!!

قسمت مهم وقتی است که خواست بیاد تهران...

که بیا ببینمت و از این دست حرفها...

میکوبمش حسابی...!!!

دیگر مطمئنم... و با هیچ حرفی هم خر نخواهم شد...

راستی  تا حالا اتو زدید؟

خودم میدونم کار خوبی نیست و همه این حرفها...

به جانه خودم من هم نزدم ...

یعنی دیشب زدم اما نا خواسته...

یعنی اتو زده شدم!!!

از مترو یک مسیری را باید تا خانه با تاکسی بیایم که تاکسی ها خیلی بد این مسیر را

می آیند...

دیشب ساعت ۸ شب، تو سرما واستاده بودم منتظر تاکسی...

هرچه ما جیغ زدیم آقا محله ما!!! هیچ تاکسی پیدا نشد...

بعد از یک ربع یک ۲۰۶ اومد...

واستاد و اول هم به یک آقایی که جلوتر از من بود گفت کجا میری...

اون آقا یک مسیری گفت و ۲۰۶ هم گفت نه...

من هم خوب گفتم یارو حتما خیّر هستش و میبینه هوا سرده می خواد دو نفر که

هم مسیرش هستن را هم ببره...

یا اصلا دلش می خواد با ۲۰۶ مسافر کشی کنه... مگه حتما باید با پراید و پیکان

مسافر کشی کرد؟

مسیرم را گفتم و گفت : آره...

من هم سوار شدم...

همین که نشستم شیشه را داد بالا و دیگه از هیچ کسی هم نپرسید کجا میری...؟!!!

همون لحظه فهمیدم... بله... اسکول که میگن یک پرنده است... من مهربانشونم...!!!

اولین حرفی هم که زد گفت : سنت کمه... بهت نمی خوره مطلقه باشی!!!

در هر صورت خیلی نگران نشوید، ما صحیح و سالم به خونه رسیدیم...!!!

 

خدایا عاشقتم...

 

دیشب اومدم اینجا تا بنویسم برام دعا کنید...

داشتم دیوانه میشدم...

یک مشکلی فکر میکردم پیش اومده که داشت خفه ام میکرد...

اومدم و نوشتم ...

اما پست نکردم...

گفتم بزار مطمئن بشم و بعد شما را نگران کنم...

و امروز همه چیز درست شد...

نمیدونم اول اشتباه شده بود یا این بار معجزه شد...

دیشب خیلی دعا کردم... خیلی به خدا التماس کردم...

درست شد...

خدایا عاشقـــــــــــــــــــــتم....

پینوشت : نمیتونم بگم مشکل چی بود... شرمنده...