می خوام یک چیزی بگم جنبه داشته باشید...
تو دلتون نخندید که چه دختر لوس و ننر و ... از این صفتها دیگه...!!!
راستش من خودم را به دلیل بسیار مسخره ای در دانشگاه و پیش استاد و دانشجوهای
اون مرکزی که توش رو پایان نامه و این حرفها کار میکنم ضایع کردم...
ما یک درسی داشتیم که من خیلی بهش مسلط بودم و روی نمره حــــداقل ۱۹ براش
حساب میکردم!!!
امتحان سختی گرفت و بعد از امتحان وقتی با بچه ها سوالها را چــک کردیم من و دو
تا دیگه از بچه ها از همه بهتر نوشته بودیم...
تا اینکه نمره ها را زد و من و همون ۲ تا دیگه که گفتم بهتر نوشته بودیم همچین جالب
نشد نمره هامون...
من ۱۶ شدم ...
دوستی که از رو من نوشته بود با یک عالمه کم و کاستی... شد ۱۸!!!
به استاده گفتم برگه می خوام ببینم که اجازه نداد!!!
فکر کن کارشناسی ارشد باشی و حقه اعتراض نداشته باشی...
دبستان که نیست!! اینجا دیگه آخرین جایی که باید تئوری را تا جایی که میشه قوی
کرد...
و وقتی من حق برگه دیدن ندارم... بنابراین نمیدونم اشتباه چیه...
و دوباره تکرار میکنم...
برگه نشون نداد چون اصلا صحیح نکرده بود!!!
چون تشریف برده بود کربلا و وقتی برگشت که همون روز آخرین مهلت اعلام نمرات
از طرف اساتید بود!!!
حالا همه اینها را گفتم که بفهمید چقدر عصبانی شده بودم...
وقتی رفتم تو مرکزی که کار میکنیم...
همین که استاد راهنمام گفت چند شدی...؟
من در حالی که خیره نگاهش میکردم و بغض گلوم را گرفته بود...
اشک از ۴ گوشه چشمم سرازیر شد...
تو این مرکز بیش از ۳۰ تا آدم کار میکنن...
و همه این ۳۰ تا آدم با صدای استاد راهنمام که خیلی بلند گفت : چته؟؟؟
خییره برگشتن طرف من که بی صدا در حاله اشک ریختن بودم!!!
و همراه با فین، فین داشتم می گفتم : ۱۶شدم ...
۴ تا از پسر هامون خیره زل زده بودن به من... دقیقا زل زده بودن تو تخم چشمه من!!!
صحنه افتضاحی بود...!!!
و افتضاح تر وقتی شد که استاد راهنمام با خنده برگشت گفت: واسه ۱۶ گریه میکنی؟
مثلا فوق لیسانسی...!!!
پینوشت : حالا که چند روزی از این ماجرا گذشته... استاد راهنمام همچنان در مورده این موضوع جالب و جذاب با من شوخی میکنه... و نمیزاره حتی برای یک لحظه من و اون ۳۰ نفره دیگه اون لحظه دوست داشتنی را فراموش کنیم...