مشاوره ازدواج...!!!
یک دوستی دارم به نام پریا...
این دوست ما یک دوست پسری داره به نام حمید...
هر دوتاشون هم ورودی های لیسانسم هستن که هنوز باهاشون ارتباط دارم...
حمید ارشد همین رشته خودمون را داره تو یکی از همین دانشگاههای تهران میخونه...
پریا هم واسه آزمون ارشد امسال داره آماده میشه ...
اینا که گفتم مقدمه بود تا بگم ...
این دوتا آدم خیلی با هم مشکل دارن...
حمید خیلی کوتاه میاد اما پریا اصلا...
یک بار هم ۲ سال پیش با هم قهر کردن که پریا یک مدت با یک پسره دیگه دوست
شد...!
بماند قضایای اون دوستی و دعواهایی که پیش اومد و ...
اما دوباره برگشت و با حمید دوست شد...
حالا حمید امشب زنگ زده بود گله و دردِدل که پریا خیلی اذیت میکنه و هر کی جای من
بود بعد از اون که پریا رفت با یکی دیگه دوست شد عمری بر نمی گشت و...
میدونم پریا دوستش داره...
حمید هم میگه خانواده ام روم فشار میارن که باید ازدواج کنی...!
حالا واقعا موندم وسطشون را بگیرم که با هم ازدواج کنن یا نه...
میتونم این کار را بکنم... و ازم بر میاد تا حدودی...
اما میترسم پس فردا زندگیشون خوب نباشه و بگن تو خرمون کردی!!!
موندم حسابی...
پینوشت : پریا میگه خانواده حمید خیلی مذهبی هستن و نمیتونم باهاشون کنار بیام... حمید میگه منم خودم قبول دارم خانواده ام خیلی مذهبی هستن ... من هم خودم باهاشون مشکل دارم، اما من به اندازه خانواده ام مذهبی نیستم...
پینوشت : دلم واسه حمید خیلی می سوزه... خیلی... پریا خیلی داره اشتباه میکنه که آدم پاک و عاشقی مثل حمید را از دست میده...
من چون کسی که در باد ایستاده میمانم.گاه این باد آرام و دلنواز است چون نسیم و گاه سخت و سرد چون طوفان...