شاید نا خواسته...
لیسانس شهری قبول شده بودم که یکی از اقوام نزدیکمون رئیس همون دانشگاه بود...
بنده خدا با کلی احترام اومد فرودگاه دنبالمون...
با اصرار بردمون خونشون...
دخترش تو آموزش همون دانشگاه بود و زنگ زد بهش بگه که کارها را درست کن و
فرم ها را به جای مهربان پر کن تا ما بیایم معطل نشیم دیگه...
صدای تلفنشون خیلی بلند بود...
دخترش از اون طرف خط پرسید الان کجا هستن؟
مامانش گفت خونه ما...
یک دفعه دختره از پشت خط جیغ کشید... وا، خونه ما چـــــــه کار میکنن؟؟؟
مامانه سرخ و سفید شد و گفت بابات رفته فرودگاه دنبالشون عزیزم...
خیلی بهم کمک کردن... خیلی زیاد...
من از اون شهر انتقالی گرفتم و اومدم به شهری نزدیک تر به تهران... که باز هم
اون ها خیلی برای انتقالی بهم کمک کردن...
اما مامانم تنها خاطره اش از اون برخورد اول همون جیــــغه دخترشون از پشت
گوشیه ...!!!
پینوشت: گاهی یک حرکت که شاید از روی قصد و غرض هم نبوده همه خوبی ها را می پوشونه... آیدین شاید خوبی هم زیاد داشت، اما بعضی حرفهاش طوری روحم را خراش داده که نمیتونم ببخشم و یا فراموش کنم... مخصوصا یکی از حرفهاش که انگار رو قلبم پنجول کشیده شده!!!
پینوشت: امروز یکی از دوستانم زنگ زد و حسابی رو اعصابم راه رفت... طوری کنترلم را از دست داده بودم که می خواستم بهش بگم خفه شو دیگه!!!
من چون کسی که در باد ایستاده میمانم.گاه این باد آرام و دلنواز است چون نسیم و گاه سخت و سرد چون طوفان...