نمیدانم چرا با اینکه خیلی به درد بخور و پاک و معقول نیستم باز خدا جوابم را میده....

قول دادم دیگه قدر خودم را بدونم...

هنوز بر سر تصمیم انقلابی ام و خاتمه دادن رابطه با آیدین هستم...

تماس نگرفتم...

تماسش را هم خیلی سرد جواب دادم!!!

قسمت مهم وقتی است که خواست بیاد تهران...

که بیا ببینمت و از این دست حرفها...

میکوبمش حسابی...!!!

دیگر مطمئنم... و با هیچ حرفی هم خر نخواهم شد...

راستی  تا حالا اتو زدید؟

خودم میدونم کار خوبی نیست و همه این حرفها...

به جانه خودم من هم نزدم ...

یعنی دیشب زدم اما نا خواسته...

یعنی اتو زده شدم!!!

از مترو یک مسیری را باید تا خانه با تاکسی بیایم که تاکسی ها خیلی بد این مسیر را

می آیند...

دیشب ساعت ۸ شب، تو سرما واستاده بودم منتظر تاکسی...

هرچه ما جیغ زدیم آقا محله ما!!! هیچ تاکسی پیدا نشد...

بعد از یک ربع یک ۲۰۶ اومد...

واستاد و اول هم به یک آقایی که جلوتر از من بود گفت کجا میری...

اون آقا یک مسیری گفت و ۲۰۶ هم گفت نه...

من هم خوب گفتم یارو حتما خیّر هستش و میبینه هوا سرده می خواد دو نفر که

هم مسیرش هستن را هم ببره...

یا اصلا دلش می خواد با ۲۰۶ مسافر کشی کنه... مگه حتما باید با پراید و پیکان

مسافر کشی کرد؟

مسیرم را گفتم و گفت : آره...

من هم سوار شدم...

همین که نشستم شیشه را داد بالا و دیگه از هیچ کسی هم نپرسید کجا میری...؟!!!

همون لحظه فهمیدم... بله... اسکول که میگن یک پرنده است... من مهربانشونم...!!!

اولین حرفی هم که زد گفت : سنت کمه... بهت نمی خوره مطلقه باشی!!!

در هر صورت خیلی نگران نشوید، ما صحیح و سالم به خونه رسیدیم...!!!