تا حالا باور نمی کردم دنیا خیلی کوچیکه...

خیلی کوچیک تر از اونی که بشه فکرش را کرد!!!

من تو این صفحه همیشه خواستم نا شناس بمونم...

خوب دوستان مجازی هم دارم که همه ناشناس هستند...

تا اینکه این هفته تو فیس بوک داشتم دنبال دوتا دوست قدیمی میگشتم...

به عکس یکی از دوستان وبلاگ نویس برخورد کردم...

کسی که شاید بیش از یک ساله وبلاگش را می خونم و اون هم گاهی و گداری سر و

کله اش این طرف ها پیدا میشه...

برام باعثه تعجب بود که چرا این دوست وبلاگ نویس جزء دوستان همه اقوام ما

هست!!!

بعد از کمی این صفحه و اون صفحه رفتن در فیس بوک دیدیم...

بله...

ایشون دختر یکی از دوستان و اقوام نزدیک هستند...

اما خودش را وقتی خیلی خیلی بچه بودیم دیده بودم و بعد از آن دیگر ندیده بودم...

اما با خانواده اش و بخصوص پدرش خیلی برخورد داشتم...

حالا نمیدانم این رسم معرفت هست که هیچ به روی خودم نیاورم که هی رفیق ... من 

می شناسمت...

اگر خودم را بهش معرفی کنم مجبور به خود سانسوری و حتی شاید یک کوچ مجدد به

صفحه ای جدید شوم...

دلم نمی خواهد از این صفحه بروم...

دلم نمی خواهد دوستانم را از دست بدهم...

بنابر این بی توجه به رسم معرفت همچنان مخفی می مانم...

پینوشت : حالا رفته ام در فکر که چند نفر اینجا من را می شناسند و به دلایلی آنها هم رسم معرفت زیر پا گذاشته و هیچ سخنی نمی گویند؟!!!