بابای مهربونم....
صبح قرار بود بریم یک جایی و بنابراین باید زودتر از خواب بیدار می شدیم...
من کلا خیلی خواب دوست...!!!
خوش خواب...
و در ضمن خواب سنگین تشریف دارم ...
اما از سر و صداهای مامانم در حالت نیمه خواب و نیمه بیدار بودم...
ولی چشمام بسته بود و فیگور خواب داشتم هنوز...
بابام اومد بالا سرم تا بیدارم کنه ....
یک خورده بالا سرم ایستاد و من همچنان فیگور خواب...
بعد از چند ثانیه آرام گفت...
بخواب دخترکم...
آروم و با آرامش بخواب...
کاش دنیا همیشه برات همینقدر آرام و پر از آرامش باشه عزیزکم...
کاش هیچ وقت سختی زندگی را نبینی...
و بدون این که بیدارم کنه از اتاق آروم رفت بیرون...
یک حسه خیلی خاصی داشتم...
بابام خیلی مهربونه... همیشه... ولی هیچ وقت شاید به این بزرگی و شدت حس نکرده
بودم...
هرچند که مامانم به جاش اومد با جیغ و هوار بیدارم کرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 0:13 توسط مهربان
|
من چون کسی که در باد ایستاده میمانم.گاه این باد آرام و دلنواز است چون نسیم و گاه سخت و سرد چون طوفان...