صبح قرار بود بریم یک جایی و بنابراین باید زودتر از خواب بیدار می شدیم...

من کلا خیلی خواب دوست...!!!

خوش خواب...

و در ضمن خواب سنگین تشریف دارم ...

اما از سر و صداهای مامانم در حالت نیمه خواب و نیمه بیدار بودم...

ولی چشمام بسته بود و فیگور خواب داشتم هنوز...

بابام اومد بالا سرم تا بیدارم کنه ....

یک خورده بالا سرم ایستاد و من همچنان فیگور خواب...

بعد از چند ثانیه آرام گفت...

بخواب دخترکم...

آروم و با آرامش بخواب...

کاش دنیا همیشه برات همینقدر آرام و پر از آرامش باشه عزیزکم...

کاش هیچ وقت سختی زندگی را نبینی...

و بدون این که بیدارم کنه از اتاق آروم رفت بیرون...

یک حسه خیلی خاصی داشتم...

بابام خیلی مهربونه... همیشه... ولی هیچ وقت شاید به این بزرگی و شدت حس نکرده

بودم...

هرچند که مامانم به جاش اومد با جیغ و هوار بیدارم کرد...